X
تبلیغات
بچه هاي كوچه پشتي

بچه هاي كوچه پشتي
ای هفت سالگي بعد از تو هرچه رفت در انبوهي از جنون و جهالت رفت

شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!

[ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 10:14 ] [ ]

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..

او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»

مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!

[ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 10:7 ] [ ]
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
 خدمتکار پرسید:....

((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))

ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))

خدمتکار گفت:

((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))


به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:23 ] [ ]
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ 

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:22 ] [ ]

 

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دل بستم به چشمان تو میدیدم

که چشمان تو می افتد به دنبال دلی دیگر

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نمی از عشق میبینم

مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر

طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:16 ] [ ]

 ...فقط به خیرش فواره ها نظر کردم

فرود آب ندیدم! فریب از این خوردم

مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند

که تیر وسوسه از یار در کمین خوردم

ز من مخواه کنون با یقین کنم توبه

من از بهشت مگر میوه با یقین خوردم!

قفس گشودی ام و اختیار بخشیدی

همین که از قفست پرزدم، زمین خوردم

 

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:15 ] [ ]

 

آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده زلیخاعوض شده است

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

درعشق سال هاست که فتواعوض شده است

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل دریا عوض شده است

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

اکنون به خانه آمده اما عوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من همچنان همانم ودنیا عوض شده است

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:11 ] [ ]

 

تأثیر چشم های تو بیش از حد است٬ نیست؟

آنقدر ها زیاده روی هم٬ بد است٬ نیست؟

با پلک های زلزله خیزَت قبول کن

از بین رفتن ِهمه صد در صد است٬ نیست؟

هر کس که کوله بار ِدل اش غیر ِ یاد  ِتوست

در امتحان ِخانه به دوشی رد است٬ نیست؟

هر کس به چشم های تو ایمان نیاورد

آری! به احتمال ِ قوی مرتد است٬ نیست؟

زیبا شدن که حاصل ِ بهبود ِنسل هاست

در خانواده ی تو جد اندر جد است٬ نیست؟

من با تو زوج می شوم و فرد می شوم

یک جمع ِ دوستانه خودش مفرد است٬ نیست؟  

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:9 ] [ ]

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابدچشم تورا پیش ازازل می آفرید

وقتی زمین ناز تورادر آسمان‌ها می کشید

وقتی عطش طعم تورابااشک‌هایم می چشید 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی 

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرااز عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد 

آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:9 ] [ ]

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر ،  نامه رسان من و توست

گوش کن ! با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسد

همه جا زمزمه ی عشق نهان من وتوست

نقش ما کو ننگارند به دیباچه ی عقل!

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

«سایه» از آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست!

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:7 ] [ ]

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد

لبخند کوچکی زد و قند اختراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس

رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم  که سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"

این گونه بود، ها! که بغل اختراع شد

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:5 ] [ ]

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!
یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!
دست من نیست که عاشق شده احساساتم!
اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!
جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟
جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید!
من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟
همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید!
این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟
کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید!
من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟
بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید!
گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!

[ دوشنبه 1391/01/14 ] [ 12:4 ] [ ]

بوی تو دارد لابد

این باد لعنتی

که نمی‌وزد.

نبودن تو

همه جا هست.

[ سه شنبه 1390/11/18 ] [ 22:29 ] [ ]

گویند:

تاریخ غیر از نام‌های سخت

چیزی نیست

و خاطرات تلخ؛

اما

تاریخ ما را عشق

هر روز شیرین‌تر روایت می‌کند

با تو...

[ سه شنبه 1390/11/18 ] [ 22:28 ] [ ]

زنی مشغول سرخ کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی …نمک بزن...نمک.....زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:35 ] [ ]

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:32 ] [ ]

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

 سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

 با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

 در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

 وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 تنها یکی به قله تاریخ می رسد

هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:27 ] [ ]

 فرزندم!
    رؤیای روشنت را
    دیگر برای هیچ کس بازگو مکن!
    -حتی برادران عزیزت-
    می ترسم
    شاید دوباره دست بیندازند
    خواب تو را
    در چاه
    شاید دوباره گرگ...
    می دانم
    تو یازده ستاره و خورشید و ماه
    در خواب دیده ای
    حالاباش!
    تا خواب یک ستاره دیگر
    تعبیر خواب های تو را
    روشن کند
    ای کاش...!

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:25 ] [ ]

فراموش کن

مسلسل را

مرگ را

و به ماجرای زنبوری بیاندیش

که در میانه ی میدان مین

به جستجوی شاخه گلی ست


[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:22 ] [ ]

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:18 ] [ ]
 

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . .

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:17 ] [ ]

هر نتی که از عشق بگوید...

 زیباست

حالا

سمفونی پنجم بتهوون باشد

یا زنگ تلفنی که...

در انتظار صدای توست...

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:16 ] [ ]

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی روبه من وا کن تو این بیراهه ی بن بست

یه کاری کن برای ما  اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق تو این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

به من که خوب میدونی هنوزم تو دلم جاته

به من که خوب میدونم رگ خوابم تو دستاته

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمیدونی چه احساسی به من داری



[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:16 ] [ ]

سلام دوستان.از نظرات خوبتون ممنونم بابت ایمیلاتون هم متشکرم.چند وقتی سرم خیلی شلوغه و درگیر کارهای اداره هستم و نمی تونم زیاد مطلب بذارم اما سعی می کنم از این به بعد زودتر مطالب رو به روز کنم.دوستووووون دارم.

[ یکشنبه 1390/11/16 ] [ 12:12 ] [ ]

من به آمار زمین مشکوکم تو چطــــــــــور؟

اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت

پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟

بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست

چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند

همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت

گفته بود آن شاعر :

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت

من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع

و به این سطح  که گویند پر  از آدمهاست

مشکوکم   

نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت

من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

من که می گویم نیست

گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست

یا که رنجور و غریــــــــــــــــب

خسته ومانده ودر مانده براه

پای در بند و اســـــــــــــــــــیر

سرنگون مانده به چــــــــــاه

خسته وچشــــــــــــم به راه

تا که یک آدم از آنچا برسد

همه آن جا هستــــــــــند

هیچکس آن جا نیست 

وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی

همه آن جا هستـــــــــــــــند

هیج کس آنجا نیســـــــت

هیچکس با او نیســـــــــت

هیچکس هیچکـــــــــــــس

من به آمار زمین مشکوکم

من به آمار زمین مشکوک

چه عجب چیزی گفت

چه شکر حرفی زد

گفت:من تنهایم 

هیچکس اینجا نیست

گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

 اندر این تنهایی

به خدا می شکنم به خدا می شکنم

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

[ سه شنبه 1390/10/13 ] [ 13:31 ] [ ]
كوك كن ساعتِ خویش !   

             اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر

                          دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

 كوك كن ساعتِ خویش !

     كوك كن ساعتِ خویش !

             شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

                                       كه سحر برخیزد

                                    شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

                                                        دیر برمی خیزند

 كوك كن ساعتِ خویش !

                      كه سحر گاه كسی

                         بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست

                             كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی

 كوك كن ساعتِ خویش !

             رفتگر مُرده و این كوچه دگر

                          خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

 كوك كن ساعتِ خویش !

             ماكیان ها همه مستِ خوابند

                          شهر هم . . .

                                 خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

 كوك كن ساعتِ خویش !

             كه در این شهر ، دگر مستی نیست

                  كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد

                            از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

 كوك كن ساعتِ خویش !

             اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،

                              و در این شهر سحرخیزی نیست              

[ سه شنبه 1390/10/13 ] [ 13:27 ] [ ]

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت

صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت

ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت

به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین،نجیب خواهم رفت

اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه ها عن قریب خواهم رفت

 

[ سه شنبه 1390/10/13 ] [ 13:25 ] [ ]

تو شاهکار خالقی

تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی

هرچیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست

تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود

نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید

آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو

زنجیر را باور نکن

 

[ دوشنبه 1390/08/16 ] [ 12:13 ] [ ]

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.
زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.

[ دوشنبه 1390/08/16 ] [ 12:1 ] [ ]

کوچه یِ علـی چـــپ
قشنگتــرین کوچه یِ دنیــاست
وقتــی
در حساس ترین نقطه یِ رابطه
می پیچی به آن !

[ شنبه 1390/08/14 ] [ 17:59 ] [ ]
درباره وبلاگ

سلام دوستان.وبلاگ بچه های کوچه پشتی از اسفند 88 شروع به کار کرده.من فوق لیسانس روابط بین الملل و کارمندهستم.بخاطر علاقه ای که به شعر و فلسفه و مسائل اجتماعی دارم مطالب وبلاگ شامل همین بخش هاست.امیدوارم اوقات خوبی اینجا داشته باشید ضمنا مطالب وبلاگ اکثرا برگرفته از وبلاگ های دیگر هست که بعضیاشو لینک کردم.
امکانات وب