خوب نیست

آخرین دیدارـ تنها با نگاهی خوب نیست 

عاشقی بی لذت و ترس گناهی خوب نیست 

لااقل یک جرعه از جام شراب من بنوش 

اینقدر دل پاک بودن نیز گاهی خوب نیست 

گفته ام یک عمر زیر لب به تو بی رحمی ات 

با دل بیچاره ی بی سر پناهی خوب نیست 

زندگی صدها خطا و تجربه دارد ولی 

در قمار عشق هرگز اشتباهی خوب نیست 

حقه های شعبده مخفی ست توی یک کلاه 

دست بردن در میان هر کلاهی خوب نیست 

کاش میشد دست هایت تا ابد در دست من... 

اینکه دستت را بگیرم گاه گاهی خوب نیست 

گرچه می بخشد گناهان مرا با اعتراف

توبه پیش هر کشیش روسیاهی خوب نیست...

 

اگر منم

مأیوس میشوی هیجانت ، اگر منم 

سهم کمی ست کل جهانت، اگر منم 

 کم کم میان درد خودت پیر میشوی 

گل واژه های شعر جوانت ،اگر منم 

داری برای من! به هدر میروی عزیز؟ 

در پشت اشک های روانت، اگر منم 

غیر از عذاب هیچ نصیبم نمیکند  

معنای چهره ی نگرانت اگر منم

پنهان نبوده راز نهانم، اگر تویی  

افشا شدست راز نهانت، اگر منم 

بگذار بعد مرگ و بخوان بر مزار من 

اسمی که مانده توی دهانت، اگر منم...

هیچ وقت افراد بی جنبه رو تحویل نگیرین.

احتمالا تجربه به اکثر شما ثابت کرده که نباید با آدمهای بی جنبه صمیمی بشید،چون اغلب انسانها وقتی باهاشون صمیمی می شی و بهشون می خندی تو رو خنگ فرض می کنن و فروتنی تو رو پای نفهمیت می ذارن و در مجموع جنبه ندارن.من نمی‌گویم: من فکر می‌کنم، پس هستم. یا: من حرف می‌زنم، پس هستم. یا:‌… بلکه با اجازه‌ی بزرگان فلسفه عرض می‌کنم: آدم باید جنبه داشته‌باشد. آدم بی‌جنبه عین بادکنکی است که زود حجیم شده و متورم می‌گردد و البته زود هم می‌ترکد!آدم باید مثل دریا باشد‌؛ عین اقیانوس‌؛ مانند آسمان: گسترده و فراخ‌… یک بی‌جنبه با خواندن چند جزوه و کتاب‌؛ و نوشتن دو‌، سه مقاله‌(‌حالا هر دری وری ‌) و حفظ و بلغور کردن چند واژه و اصطلاح مدل بالا(!) و ژست آدم‌های فکور و روشن فکر را گرفتن‌، احساس انباشتگی کرده دچار خیالات غیر جبروتی می‌شود و حتماً کار دست خودش و دیگران می‌دهد. باید پرهیز کرد از چنین بی‌جنبه‌هایی؛ زیرا آن‌ها فقط و فقط دنبال منافع شخصی خودشان می‌دوند؛ البته به حرف و در شعار داغ‌تر از آش، خود را نشان می‌دهند؛ اما هرگاه پای عمل و امتحان به میان بیاید، زود جا می‌زنند و خیلی وقتها هم پست و دروغگو هستند و فقط خودشان را محترم نشان میدهند .               

آدم بی‌جنبه نه دوستی‌اش عمیق است و پایدار؛ و نه دشمنی‌اش برپایه منطق است و آشکار:«خاله خرسه»ای است که باید از او اجتناب کرد و به طناب پوسیده‌اش ذره‌ای اطمینان نکرد.

آدم بی‌جنبه «هُرهُری» است؛ سست پیمان است؛ پایبند به هیچ اصل و اصولی نیست؛ باری به هر جهت است؛ بیرقی است که با هر بادی به هر سمت و سویی می‌چرخد و می‌رقصدو او به هر دری می‌زند تا بلکه خودی نشان بدهد؛ تر و خشک را نمی‌بیند و سیاه و سفید در نظرش معنایی ندارد؛ او نیت خودش را پی می‌گیرد: جلب توجه عموم؛ و برایش هیچ چیز مهم نیست. چنین آدمی که فارغ از مسؤولیت‌های وجدانی و اخلاقی است، خام‌اندیشانه و طلبکارانه حرف می‌زند و راه می‌رود و خود را منجی اجتماع می‌پندارد! از این روست که عزاگرانه(!) اشک تمساح می‌ریزد و بر سر این و آن می‌تازد و حریم‌ها را می‌شکند‌.                      

آدم بی‌جنبه، مردم را وامدار خود و بدهکار افکار خود می‌بیند‌؛ تو گویی اگر او نباشد، شیرازه‌ی کائنات از هم خواهد گسست‌!‌!

آدم بی‌جنبه بی‌اختیار است و بی‌ملاحظه‌؛ بد دل است و نا‌خلف‌؛ صورت‌پرست است و قشری‌ و از خود راضی‌. بهترین گزینه‌، دوری گزیدن از اوست‌؛ زیرا او گزند می‌زند و آسیب می‌رساند‌؛ بعضاً خود‌زنی هم می‌کند‌؛ حتا گاه بی‌آن که خود بداند‌…!

آدم بی‌جنبه‌، مصداق روشن و بی چون و چرای این سخن مولانای فهیم و آسمان اندیش است:

آن که تخم خار کارد در جهان

هان و هان! او را مجو در گلسِتان

گر گُلی گیرد به کف خاری شود

ور سوی یاری رود ماری شود

هین‌! مکن بر قول و فعلش اعتماد

کو ندارد میوه ای مانند بید

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

دیراست گالیا

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو ؟ آه

این هم حکایتی است

اما درین زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

ادامه نوشته

من شبیه شب گریه های توام

شبیه دفتر شعرم، پُرم از یاس و بیزاری

به شکل ریزش باران، پُر از احساس تکراری

اسیر  غربت این لحظه های ِ ناب ِ شعر آمیز

شبیه نقشه ی فردا ، میان ِ خواب و بیداری

دلم از سردی احساس آدم ها بهم خورده

بگو ای شعر شورانگیز چرا امشب نمی باری

همیشه یاد ِ تو در سینه ی من درد می ریزد

چرا دست از سر فکر و خیالم بر نمی داری؟

 

کاغذپاره

کاغذ نوشته می شود و پاره می شود
بی تو برای شعر سرودن بهانه نيست
دلخوش مشو دوباره به آهنگ اين کلام
 « اين مهملات يک غزل عاشقانه نيست »

امشب سقوط کشور من انقلاب تو
آشوب از سکوت غزل داد می زند
ويرانه می شود همه ی جاودانه ها
مردی ميان حادثه فرياد می زند

امشب برای فلسفه خواندن قشنگ نيست
من کيستم ... ؟ خدا و جهان چيست ... ؟
حرف مفت !
اصلا به من چه سارتر و يا کانت يا هگل
درباره ی خدا و من و جامعه چه گفت !

درباره ی خودم که تويی فکر می کنم
ساعت به سوی لحظه ی تکرار می رود
ذهنم برای ماندن اين بيت خوب شعر
در جستجوی قافيه ای « آر » ! می دود

معنی کن اين شبی که هراس از نهايتی
می گيرد از لبم غزل عاشقانه را
ترديد از تنفس ياسم که می دمد
پر می کند هوای پر از رنج خانه را

شب می رود ... دوباره سحر می شود و باز
يک « شبسروده »‌ از من و آن هم تمام نيست
تا صبح اين شکسته ترين عاشق تو را
رويی برای گفتن حتی سلام نيست

کاغذ نوشته می شود و پاره می شود ...

داستان طنز مادرزن

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

CIA

حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از برسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر، مامور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت :
- ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!

 

ادامه نوشته

صندلی

يه روز يه استاد فلسفه مياد سر کلاس و به دانشجوهاش ميگه:

امروز ميخوام ازتون امتحان بگيرم ببينم درسهايي رو که تا حالا بهتون دادمو خوب ياد گرفتين يا نه…!

بعد يه صندلي مياره و ميذاره جلوي کلاس و به دانشجوها ميگه:

با توجه به مطالبي که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنيد که اين صندلي وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روي برگه…

بعد از چند لحظه يکي از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد…

روزي که نمره ها اعلام شده بود، بالاترين نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش يه جمله نوشته بود:

کدوم صندلي ؟

 

پایان نامه

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه

هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست.

مرد ایرانی

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه ای را نجات می دهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید:

«تو یک قهرمانی»

 فردا در روزنامه ها می نویسند

یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد

اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم

پس روزنامه های صبح می نویسند:

آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد.

مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم

از او می پرسند: خب پس تو کجایی هستی؟

« من ایرانی هستم »

فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند :

یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت...

مشخصات مردها

مردها مثل « مخلوط كن » هستند
در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد

مردها مثل « آگهي بازرگاني » هستند
حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد

مردها مثل « كامپيوتر » هستند
كاربري شان سخت است و هرگز حافظه اي قوي ندارند

مردها مثل « سيمان » هستند
وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني

مردها مثل « طالع بيني مجلات » هستند
هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه مي گويند

مردها مثل « جاي پارك » هستند
خوب هايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي مانده اند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم

مردها مثل « ذرت بو داده »هستند
بامزه هستند ولي جاي غذا را نمي گيرند

مردها مثل « باران بهاري » هستند
هيچوقت نميدانيد كي مي آيند ، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود

مردها مثل « پيكان دست دوم » هستند
ارزان هستند و غير قابل اطمينان

مردها مثل « موز » هستند
هرچه پيرتر ميشوند وارفته تر ميشوند

مردها مثل « نوزاد » هستند
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته مي شويد.

دنیا

آقا به این روایت محدود برنگرد!!! 

اصلا به این هزاره ی موعود برنگرد 

 این بار گل نمی دهد این آتش خبیث 

دیگر به دام آتش نمرود برنگرد 

 آن روز میرسد که زمین لایق تو است 

حالا برای عده ی معدود برنگرد 

 جاری شدست در نفس سرد باتلاق 

ماهی من به دامن این رود برنگرد 

 مردم همه خوشند به دوری و دوستی 

انکار میشوی به زمین زود بر نگرد 

 

خودکشی

میفهمی ام ـ وقتی تو هم دلگیر باشی

وقتی تو هم یک پازل از تقدیر باشی  

وقتی جهانی مثل سگ گازت بگیرد!

هرروز با امثال خود درگیر باشی  

ذهنت پر از افکار نو، اما همیشه

 در سنت پیشینیان زنجیر باشی  

عمری بفهمی درد مردم را و تنها

یک شاعر ابیات بی تاثیر باشی  

وقتی تمام عمر هی رویا ببافی!

اما فقط  یک خواب بی تعبیر باشی  

چیزی به غیر از غم نباشد خاطراتت

در عکس های کودکی هم ، پیر باشی  

روزی بخواهی تیغ را بر روی دستت...

اما به ((آنچه نیست)) هایت! گیر باشی

نامرد

من و تو یک غزل بی دلیل پر دردیم

که عاجزانه خدا را به گریه آوردیم

تو هم شبیه منی یک کتاب  بدبختی

در انزوای جهانی حقیر همدردیم

جهان قبل تولد چه بوده میدانی؟

نمیشود به همانجا به (هیچ) برگردیم

همیشه قلب من از این محال میگیرد

که از تمام غزل های عاشقان طردیم

تمام دلخوشی روزمرگیمان شد

که روز تلخ زمین را دوباره سر کردیم

فقط زمانه به ما پا نداده که ماهم

شبیه مردم اطراف خویش نامردیم 

پریشان

بیزاری از جهان و پریشانی از خودت 

یک شعر تازه نیز نمی خوانی از خودت 

مانند تیر بی هدفی سینه میدری 

مثل همیشه هیچ نمیدانی از خودت 

میترسی از نگاه خودت توی آینه 

شاعر چرا؟ چه شد؟ که هراسانی از خودت 

شعرت شبیه حبسیه های کهن شده 

روحت اسیر در ته زندانی از خودت 

هر لحظه ات شبیه شده به جنون من 

مانند فال من ته فنجانی از خودت 

ما را به جبر عشق و گناه آفریده است 

تقدیر توست اینکه پشیمانی از خودت 

 وقتی که زندگی همه اش بختک غم است 

بیزاری از جهان و پریشانی از خودت

مدفون

بی که شعرم را بخواند دفترم را دفن کرد 

پیش چشمم زنده زنده باورم را دفن کرد 

قصه ی خاک خراسانم که در من بارها 

دست چنگیزی غرور پرپرم را دفن کرد 

خواستم او هم بداند عاشقش هستم ولی 

در کنارم بوسه های آخرم را دفن کرد 

گاه عمری زنده ای تا لذت یک انتقام.... 

پیش چشم اشتیاقم خنجرم را دفن کرد 

 قصه ی تلخیست شعرت مال او باشد و او 

بی که شعرم را بخواند دفترم را دفن کرد 

ایمان

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود.

راز زندگی

در افسانه‏ها آمده، روزي که خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.  يکي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون کن.  فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده.  و سومي گفت: راز زندگي را در کوه‏ها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏هاي شما عمل کنم، فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي که من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد.  در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت: فهميدم کجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچکس به اين فکر نمي‏افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند اين فکر را پسنديد.

اسکناس

يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟   دست همه حاضرين بالا رفت.   سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم.   و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟   و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.   اين بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.   سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.   و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که روبه‏رو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاک‏آلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم

عشق افلاطونی

عشق از جمله مباحث اساسی فلسفه افلاطون است. در میان آثار افلاطون دو گفتگوی مهمانی و فایدروس که عمدتاً به مسألة عشق و زیبایی پرداخته اند مبنای این پژوهشند . برای روشن نمودن معنای عشق افلاطونی از تفسیر فیچینو بر این دو رساله استفاده شده است. اما ابن سینا گذشته از مطالب پراکنده ای که می توان در آثار مختلف وی دربارة عشق یافت، رساله ای به نام رسالة العشق دارد که در آن به طور متمرکز به بحث در باب عشق پرداخته است . این رساله اساس این پژوهش بوده است. پس از شرح دیدگاه افلاطون و ابن سینا به بیان همانندیهای میان این دو دیدگاه تا حد امکان پرداخته شده است. اهداف این رساله از این قرارند: تبیین جوهر عشق نزد افلاطون و مشخص نمودن جایگاه عشق در فلسفه وی؛ بیان رابطه عشق افلاطونی با زیبایی، فلسفه، نیک، ایده ها و... .؛ تبیین جوهر عشق نزد ابن سینا و بازنمودن دیدگاه وی دربارة عشق؛ بیان رابطه عشق با کمال ، زیبایی، خیر محض و ... نزد ابن سینا؛ بیان وجوه همانندی میان این دو دیدگاه. افلاطون در مهمانی صعودی پله پله از امور جسمانی به روحانی را بیان می کند. عشق دمون و واسطه ای است که در این صعود عاشق را از مراحل پست تر به مراحل والاتر هدایت و تربیت می کند. غایت این راه وصول به زیبایی فی نفسه است. عاشق هنگامی که با رهبری عشق به این غایت می رسد از حیات جاویدان بهره مند می گردد. افلاطون در فایدروس عشق را از اقسام چهارگانة جنون الهی برمی شمارد و معتقد است تنها جنون عشق است که ما را به موطن ملکوتی و آسمانی مان باز می گرداند. تنها فیلسوف مستعد این گونه جنون است. اما مفسر وی، فیچینو، نیز نگاهی افلاطونی به عشق دارد و بر این باور است که هدف غایی عشق زیباییست که در نهایت تجسم خود خداست. به نظر فیچینو یک تجربة حقیقی از عشق، انسان را از میل طبیعی و ذاتی نفس برای اتحاد با خدا آگاه می سازد؛ این میل ممکن است با یک عنصر حسی شروع شود، اما این صرفاً یک آمادگی برای عشق راستین، که عشق به خدا است می باشد. همچنین زیبایی و خیر زودگذر که علاقة هیجان آور متقابلی میان انسانها برمی انگیزاند، بازتاب زیبایی و خیر الهی است. در واقع مبنای حقیقی عشق فعال، کوشش آگاهانه نفوس در حرکت به سوی خدا، در یک تجربه متفکرانه می باشد. این جستجوی فعال برای حقیقت در طول حیات فلسفی، پایه حقیقی عشق و به وجود آورندة وحدت واقعی بین عشاق است. عشق الهی مستقل از جنسیت میان عشاق است. مفهوم فیچینو از عشق در این معنا شامل مفهوم نوعدوستی نزد پولس و آگوستین و همچنین مفهوم غیر مسیحی کلاسیک دوستی است. به نظر فیچینو تنها شکل حقیقی و کامل عشق، عشق دو طرفه میان افراد است و چنین عشقی نه فقط یک الزام اخلاقی بلکه یک الزام کیهانی است. اما ابن سینا عشق را در مراتب گوناگون هستی از ضعیف ترین درجة وجود یعنی هیولای اولی تا قوی ترین مرتبة آن، یعنی واجب الوجود ساری و جاری دانسته است؛ عشق در هریک از این مراتب از درجات گوناگونی برخوردار است. به نظر وی راز بقا،تکامل در عشق است. علاوه بر این او با استمداد از ذوق عرفانی و روش فیلسوفانه به اثبات اتحاد عشق و عاشق و معشوق پرداخته و توانسته است سلطنت عشق را در پهنة وسیع جهان مدلل دارد. نهایتاً دو فیلسوف در مواردی از این قبیل هم رأی هستند: عشق را در تمامی موجودات ساری دانستن؛ عشق را قدیم و سرچشمة والاترین نعمتها برشمردن؛ عشق مجازی را گامی برای وصول به هدف نهایی دانستن؛ دیدگاه دو فیلسوف دربارة عشق های حیوانی؛ تولید مثل را عامل جاودانگی و بقای موجودات برشمردن؛ همراه بودن عشق و لطافت و زیبایی و توازن؛ متجلی شدن عشق هم در ذات عاشق و هم معشوق؛ فی نفسه مطلوب و معشوق بودنِ خیر؛ غرض عشق.

تحفه

یک بیابان گل برایت غرق خون آورده ام

آسمان را پیش پایت سرنگون آورده ام

 نام زیبایت زبانم را چنان در بند خواست

کز زبونی واژه ها را واژگون آورده ام

 گفته بودی دل بیاور تا تو را باور کنم

گفته بودی دل ، ولی دریای خون آورده ام

 هرچه می بینی همینم ، بیش از این از من مخواه

صورت بیرونی ام را از درون آورده ام

 در میان شعر من دنبال غم هایت مگرد

من غم خود را از اعماق قرون آورده ام

 تحفه ای در کوله بارم نیست ، بگشا و ببین

سالها صحرا نشین بودم ، جنون آورده ام

سفرنامه

. . . و چه شبها که از همين گوشه

بی گذرنامه و سفرنامه

               بی بليط و بدون برنامه

به تمام جهان سفر کردم!

يا چه شبها که در همين بستر

با سپاه سياه جنگيدم

گاه ترسيدم و نترساندم

گاه ترساندم و نترسيدم

                در اتاق خودم خطر کردم!

 

ای خيال ای خيال محال!

ای نشانِ نشانه های سئوال!

ای تو اسب سفيد زرّين يال

                     ای که با تو بدون رمز عبور

                                    به تمام جهان سفر کردم

راه خود را به شهر غم کج کن

                            دوست دارم به خانه برگردم!

ولی نشد

می خواستم کنار تو باشم ولی نشد

پيکی به افتخار تو باشم ولی نشد

 می خواستم به حکم دل خود ورق ورق

بازنده قمار تو باشم ولی نشد

 می خواستم به واسطه اشکهای خويش

يک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد

 حاضر شدم به شکل دو دستت در آيم و

عمری در اختيار تو باشم ولی نشد

 وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود

زندانی حصار تو باشم ولی نشد

باران مهر باشی و من چون کوير لوت

عمری در انتظار تو باشم ولی نشد

بعد از هزار و يک «نشد» از ياس خواستم

خيام روزگار تو باشم ولی نشد

خیابان

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشق دانشکده تجربه ی انسانهاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است.

شب

 

یک لحظه، یک نگاه... وَ بازی شروع شد

ایـن بــار قــصّـه از در ِ بـازی شـروع شـد

 در بـاغ مـوی ِ دخـتـرکی در مسـیــر باد

ای دل قرار شد که نبازی، شروع شد؟

 اصــلا بــرای زخـم مـگـر حـاضـری هــنــوز؟

ای عشق، آمدی که نسازی، شروع شد؟

هی سُست شد، وَ خورد زمین و بلند شد

قــَد قــامــتِ الــصّــلاةِ نـمـازی شـروع شـد

سویش دوید و فاصله کم کم زیاد شد!

کـابـوس ِ آن دو خـطّ موازی شروع شد

 آن سو فرشته ای که نگاهش به آسمان...

این سو ولی چه سوز و گدازی شروع شد

 چـیـزی درون سیـنـه اش انگار چنگ زد

خونی چکید و نغمۀ سازی شروع شد

فردا جنازه ای در ِ باغی که سبز بود...

شاعر نـگـو، نگـفـتـن ِ رازی شروع شد.

غزل

با تـوام در شـب شعـرم غزلت نابترین

با توام شاعره ی از همه کمیاب ترین

 غزلـت زلـزلـه ای در دل من، شعـر نـگو

یا نخوانش که بخوانی دل من آب ترین

 خواب دیدم به لبم بوسه گرمی زده ای

کاش تا آخـر عـمـرم بـشوم خواب تـریـن

 لب دریای دلت مست نشستم و غزل

فوران می کند از این دل مـرداب تـریـن

 مـن دیـوانــه تــو را دیـدم و دیـوانـه تـرم

خنده یا گریه کنم در شب مهتاب ترین؟

 باید امشب تو جوابم بدهی منتظرم

کار را یـکـسره کن بر من بیـتاب تریـن

 تیغ آماده که بوسد رگ دستم چه کنم؟

زیـر باران بـشوم غرق به خوناب تـریـن؟

 یا برس لحظه آخر و نجاتم بده و

بنـویس آخر قـصه غـزلی نابـترین.

 

 

داستان پیرمرد

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!

داستان پیله کرم ابریشم


مردي يك پيله كرم ابريشم پيدا كرد و با خود به خانه برد. يك روز پيله كمي باز شد. مرد ساعتها نشست و پروانه را تماشا كرد. پروانه خيلي تلاش مي كرد تا بدن خود را از شكاف ايجاد شده، خارج كند. بعد از مدتي پروانه دست از تلاش كشيد و حركتي نكرد. به نظر مي رسيد كه او تمام سعي خود را كرده است و ديگر قادر به ادامه ي كار نيست.
مرد تصميم گرفت به پروانه كمك كند. او با يك قيچي پيله را باز كرد و پروانه راحت از آن بيرون آمد. اما بدن پروانه متورم بود و بالهايش كوچك و چروكيده بودند. مرد مدتي به پروانه نگاه كرد و انتظار داشت، هر لحظه بالهايش بزرگ شوند و او پرواز كند، اما هيچ يك از اين اتفاقها نيفتادند.
در واقع پروانه تا آخر عمرش همان طور روي شكم خود مي خزيد و بدن متورم و بالهاي چروكيده اش را به اين طرف و آن طرف مي كشيد.
مرد با نيت خير اين كار را انجام داده بود و نمي دانست چرا عاقبت آن چنين شد؟
پيله ي كرم ابريشم محكم بود و سعي و تلاش پروانه براي خروج از آن شكاف باريك، قانون طبيعت بود. براي آنكه آب اضافي از بدن پروانه خارج شود و او موفق به رهايي از پيله گردد.
گاهي تلاش كردن براي زندگي لازم و مفيد است. اگرقرار بود بدون هيچ مانع و مشكلي زندگي را سپري كنيم، ناتوان مي شديم و آن چنان كه بايد ، قوي نمي شديم و هرگز قادر به پرواز.

 

قوانین زندگی من

1. همه خوب و قابل اعتمادنیستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه.

2. ارتباطات جدید درست کن و ارتباطات قدیمی رو حفظ کن.

3. همه اشتباه میکنند اما اگر کسی اشتباهی کرد که نشان از ذات بیمارش داشت در قطع کردن رابطه ات تردید نکن.

4. اگر با آدمهای شماره ۳ قطع رابطه کردی هیچگاه برنگرد.

5. هیچگاه با فامیل در تجارت شراکت نکن.

6. به هر کس به اندازه ظرفیتش بها بده.

7. برای نزدیک شدنت به هر کسی خط قرمز داشته باش.

۸. تو از همه اون عوضی هایی که نمیخوان پیشرفتت رو ببینن قویتری! هیچوقت خوشحالشون نکن.

9. به بچه های کوچیک احترام بذار و حضورشون رو جدی بگیر . این کارت به بهترین خاطرات بچگی یه نفر تبدیل میشه.

10. یه وقت هایی برای خلوت کردن با خودت اختصاص بده. حتی با خودت حرف بزن و یقه خودت رو بگیر.

11. دوست خوب کمیابه. اگر داری از دستش نده.

12. برای خانواده ات وقت بذار.

13. از آدم هایی که دردسر دور سرشون میگرده دوری کن.

14. یه جاهایی لجباز و یکدنده و مغرور باش.

15. هیچوقت عرق سگی نخور.

16. یه جاهایی ساده بگذر. پیچ نشو.

17. هر تغییری رو به راحتی قبول نکن. مخصوصا تغییر روش و مرام آدم هایی مثل دهنمکی.حتما یه جای کار ایراد داره.

18. از گفتن نه نترس!

19. تو رانندگی جوگیر و لجباز نباش.