به خدا اعتماد کن

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
 خدمتکار پرسید:....

((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))

ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))

خدمتکار گفت:

((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))


به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

حمام رفتن بهلول

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ 

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.

غفلت

 

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دل بستم به چشمان تو میدیدم

که چشمان تو می افتد به دنبال دلی دیگر

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نمی از عشق میبینم

مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر

طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جا مانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر

زمینگیر

 ...فقط به خیرش فواره ها نظر کردم

فرود آب ندیدم! فریب از این خوردم

مرا نه دشمن شیطانی ام به خاک افکند

که تیر وسوسه از یار در کمین خوردم

ز من مخواه کنون با یقین کنم توبه

من از بهشت مگر میوه با یقین خوردم!

قفس گشودی ام و اختیار بخشیدی

همین که از قفست پرزدم، زمین خوردم

 

دنیا عوض شدست

 

آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده زلیخاعوض شده است

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

درعشق سال هاست که فتواعوض شده است

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل دریا عوض شده است

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

اکنون به خانه آمده اما عوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من همچنان همانم ودنیا عوض شده است

قبول کن

 

تأثیر چشم های تو بیش از حد است٬ نیست؟

آنقدر ها زیاده روی هم٬ بد است٬ نیست؟

با پلک های زلزله خیزَت قبول کن

از بین رفتن ِهمه صد در صد است٬ نیست؟

هر کس که کوله بار ِدل اش غیر ِ یاد  ِتوست

در امتحان ِخانه به دوشی رد است٬ نیست؟

هر کس به چشم های تو ایمان نیاورد

آری! به احتمال ِ قوی مرتد است٬ نیست؟

زیبا شدن که حاصل ِ بهبود ِنسل هاست

در خانواده ی تو جد اندر جد است٬ نیست؟

من با تو زوج می شوم و فرد می شوم

یک جمع ِ دوستانه خودش مفرد است٬ نیست؟  

ابدیت

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابدچشم تورا پیش ازازل می آفرید

وقتی زمین ناز تورادر آسمان‌ها می کشید

وقتی عطش طعم تورابااشک‌هایم می چشید 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی 

چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرااز عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد 

آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی‌دانم ازین دیوانگی و عاقلی

نگاه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر ،  نامه رسان من و توست

گوش کن ! با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسد

همه جا زمزمه ی عشق نهان من وتوست

نقش ما کو ننگارند به دیباچه ی عقل!

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

«سایه» از آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست!

اختراع

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد

لبخند کوچکی زد و قند اختراع شد

آهی کشید، آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس

رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم  که سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"

این گونه بود، ها! که بغل اختراع شد

اشتباه

اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!
یا پریشان شده ی موی پریشان شما، عفو کنید!
دست من نیست که عاشق شده احساساتم!
اینکه چشمم شده گریان شما، عفو کنید!
جان من چیست که قربانی عشقی باشد؟
جان صد طایفه قربان شما، عفو کنید!
من کی ام شعر بگویم، بکنم وصفِ شما؟
همه عمر شدم گرچه غزلخوان شما، عفو کنید!
این چه ذکریست که جاری شده بر رود لبم؟
کفر من له شده ی صولت ایمان شما، عفو کنید!
من کجا؟ میل پریدن ز هواتان بکنم؟
بند بند نفسم بسته به زندان شما، عفو کنید!
گرچه هی گفتم و گفتم که چه چشمی دارید!
اشتباهی شده ام عاشق چشمان شما، عفو کنید!