اين نامه را وقتـي كه با ترديد خوانـدي
نام و نشانش را نجويي در دل خويش
من خـفـتـه ام درگـور سـرد خاطراتـت
همبسـتر مرگم ولي عاشق‌تر از پيش
وقتي رسيد اين نامه در آغوش يارت
آهسته مي پرسي ز خود اين نامه از كيست
اين نـامـه از يـار گنـه‌كـاريسـت اما
جايش درون هرم آغوشي دگر نيست
وقتي كه خواندي نامه را،آرام و خاموش
يك لحظه ياد آور مرا در آن شب سرد
آن شب كه رفتم بي تو از اين شهر، تنها
با چشم خيس و با دلي لبريز از درد
آن روز پاييزي كه باران سخت باريد
در زير چتر خستگي‌ها باز ماندم
اشكي چكيد از شاخه‌هاي بيد مجنون
نام تو را وقتي كه با ترديد خواندم
رعدي زد و نقشي به روي ذهن شب بست:
مستي ز راه آمد كنار كوچه افتاد
خـاكسـتـر تـنـهايـيـش با اشك آمـيـخـت
در رهگذار خسته و ديوانه باد
در پيش رويش راه پاييزي پراز برگ
در پشت سر روياي آن دنياي رنگين
بادي وزيد و خاطراتش را ورق زد
برگ تمام خاطرات خوب و شيرين
اكنون كه مي خواني دگر آن رفته از دست
زير غبار لحظه‌هايت جان سپرده است
دست فراموشي نـگاه خـســتــه‌اش را
از ياد چشمان پر از مهر تو برده است
اين نامه را آن لحظه مي خواني كه ديگر
نامي ز من بر روي خاك اين جهان نيست
نامم به روي سنگ قبر كهنه اي حك
تنها نشان از آن كه بي نام و نشان زيست