هوس
مي خواهم و مي خواستمت، تا نفسم بود .
مي سوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود .
عشق تو بَسَم بود، که اين شعله بيدار
روشنگر شب هاي بلند قفسم بود .
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود که پيوسته نفس در نفسم بود .
دست من و آغوش تو ، هيهات ، که يک عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
سيماي مسيحائي اندوه تو ، اي عشق
در غربت اين مهلکه فرياد رسم بود .
لب بسته و پر سوخته ، از کوي تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود،بسم بود
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۲۹ ساعت 8:25 توسط
|