آنی دلی برای كسی، تنگ می‌شود
ناگه ببين چگونه، دلی سنگ می‌شود

بلبل ببين، كنار  ِ غنچهء گل، ناله می‌كند
گل از جفای خار، شيون ِ صدساله می‌كند

باران ِ اشك ِ ندامت، به چشم‌مان
تنها دفاع ِ ديدهء گريان، سرشك‌مان

از جام و كام و باده و ميخانه، حرف نيست
حرفی اگر نباشد از اينها، شگرف نيست

از ياد رفت، تيشهء فرهاد ِ كوه‌كن
از دست رفت، جلوهء شيرين ِ خوش‌سخن

مجنون، جنون ِ خويشتن از ياد برد هم
ليلی، كجاوه به نسيان سپرد هم

حرفی نشد ز ناله و فرياد ِ ويس نيز
رامين هم اين ميانه، شد از ياد ِ ويس نيز

وقت ِ سرودن است، بيا هم‌نوا شويم
با نغمه‌های مرغ ِ چمن، آشنا شويم

روزی صدای قلب ِ تو، با من يگانه بود
يا شايد آن صدای دروغين، بهانه بود

اما كنون تو با دگری، هم‌نوا شوی
شايد برای آتش ِ قلبی، دوا شوی

من ميروم ز كوی تو، با دل‌شكستگی
با كوله‌بار  ِ خجلت و، با سرشكستگی

شايد قضا و قسمت ِ من «آه ِ» ديگريست
شايد به آسمان ِ شبم، ماه ِ ديگريست

باران، ادای چشم  ِ مرا، مشق می‌كند
تصوير عاشقی، به صورتك ِ عشق می‌كند

آه ای خدا، برای چه‌ام آفريده‌اي؟
اين سرنوشت ِ شوم، برايم گزيده‌ای؟

من خاك ِ سرد بودم و گِل، يا كُلوخ و سنگ
اكنون شدم به سينه، دلی تنگ ِ تنگ ِ تنگ

افسوس ِ اين زمانه، مرا كشت، عاقبت
اندوه و غم شكسته، مرا پشت، عاقبت

امشب چرا، قلمم گريه می‌كند؟
اندوه ِ ساليان، به دلم سايه مي‌كند؟

پايان ِ راه، ای دل آواره، دور نيست
آخر برای چه، دلم اصلاً صبور نيست؟

آيد به گوش ِ خلق، ز آهم ترانه‌ای
دستم دهد، برای نبودن بهانه‌ای

خيزم ز جای و، كاسهء آبی بياورم
از بهر  ِ چوب ِ دار، طنابی بياورم

قدری دعا و، راز و نيازیّ و، نيّتی
يك تكه كاغذی، كه نمايم وصيتی

پايان ِ قِصه‌های من، امشب فرا رسد
هم غُصه‌های زندگی‌ام، انتها رسد

امشب، تمام  ِ حجم  ِ سكوتم، صدا شود
فرياد و آه و نالهء من، تا خدا شود

بر گردنم طناب، دمی بوسه ميزند
سنگی گران، به پيكرهء كوزه ميزند

يك لحظه، يك صدا، و پس از آن فقط سكوت
مصداق ِ آيه‌ای كه، هُوَ الْحَيّ لايَمُوت

آری، دوباره شود ساكت و خموش
اين بی‌پناه ِ دربدر  ِ خانمان‌بدوش

بر خاك ِ گور  ِ من، گذری كن تو گاهگاه
از بيكران ِ غربت ِ من، گه كمی بكاه