می کشم روی تمام لحظه هایم ناگهانی

با قلم موی غزل، چشم تو را رنگین کمانی

 طرح گیسوی پریشان تو را تاریک و روشن

می کشم عاشق تر از پروانه روی شمعدانی

یک نسیمی ناگهان نقاشی ام را با خودش برد

سر در آوردم از اینجا:« تپه های آسمانی »

ناگهان چشمت مرا دیباچه ی عشق ازل شد

برق زد کوه دلم بی وقفه در  آتش فشانی

 ای پریزاد دوبیتی های صحراگرد فایز!

کو جنون نی لبک ها با گلویی شروه خوانی؟

 دل به توفان می سپارم، هرچه باداباد امشب

هرکه می خواهد بگوید: سر به صحرا زد فلانی

 باغ بی برگی ست ذهن دفترم، کی روبرویم

می نشینی تازه مثل فرصت سبز جوانی

 می کنم وقف نگاهت، آخرین برگ غزل را

تا کمی شرح جنون شعله زادم را بخوانی