دوستت دارم
در فراسوی مرزهای تنت تو رادوست می دارم
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست می دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
در فراسو های عشق
تو را دوست می دارم
در فراسو های پرده و رنگ
در فراسوهای پیکر هایمان
به من وعده ی دیداری بده...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۳ ساعت 12:5 توسط
|