دلنوشته ها
به دیدارت نمی آیم
که هر دیدار
بهانه ای می شود برای دلتنگی
وقتی من آن
قدر عاشقم
که در تلاقی
با چشم های تو
تمام سلول
هایم به حرف می آیند
وتو آن قدر
خسته ای از شنیدن
که من از
چشم های پر ستاره ات احساس شرم می کنم
مگر حرارت
کوره انتظار
چند هزار
درجه است ؟
که من وقتی
به دست های تو می رسم
بریان
بریانم
وتو همیشه
فکر می کنی
شاعری با دل
تب زده
هذیان مي گوید
************
نگاهت را بگير و ناز کن با من
نيا روي
زمين
رويا بمان
پرواز کن
بامن
زمين آلوده گردان نگاه ماست
زيبايي در
آن بسيار نا زيباست
ميا منشين
کنار من
نمي خواهم بگيرم دست نازت را
بدانم رمز و
رازت را
همان قديس
باقي باش در قلبم
مکن ويرانه
اين قصر خيالم را
براي زندگي
کردن همين غربت
همين حسرت
مرا کافيست
دنيا سهم
موجودات سود انديش
مبادا دل
بسوزاني براي من
نگاهت را
بگرداني به روي من
همان يک
لحظه ديدن عشق را در سينه سردم نشاند
عاشق شدم ،
آواره ، مي فهمي
نيا ، نگذار
عشقم مبتذل گردد
