ترس
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است....آسمانهاي تو آبی رنگی گرمايش را از دست داده است
زير آسمانی بی رنگ و بی جلا زندگی می کنی
بر زمين تو ؛باران چهره عشقهايت را پر آبله می کنند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرايی بی سايه و بی پرنده زندگی می کنی
آنجا که هر گياه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
خدايان همه آسمانهايت به خاک افتاده اند
چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی......و غروری کودن تو را از گريستن پرهيزت می دهد
اين است انسانی که از خود ساخته ای....
از انسانی که من دوست می داشتم....که من دوست می دارم !
دوشادوش زندگی در همه نبردها جنگيده بودی
نفرين خدايان در تو کارگر نبود
و اکنون نا توان و سرد
مرا در برابر تنهايی به زانو در می آوری
آيا تو جلوه روشنی از تقدير مصنوع انسانهای قرن مايی؟
انسانهايی که من دوست می داشتم....که من دوست می دارم؟
ديگر جا نيست
قلبت پر از اندوه است
می ترسی به تو بگويم تو از زندگی می ترسی
از مرگ بيشتر از زندگی
و از عشق بيشتر از هر دو می ترسی
به تاريکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود از ياد می بری.
