مردی صاحب زن و چند فرزند بود. دختری جوان خود را شیفته این مرد می دانست و نزد شیوانا آمد و با افتخار در مورد عشق و علاقه اش نسبت به مرد زن و بچه دار گفت:" با وجودی که می دانم او صاحب زن و فرزند است اما به شدت عاشق و دلباخته اش شده ام و به محض اینکه به او می اندیشم حرارت عشق تمام وجودم را فرا می گیرد و آتش شوق دیدن او در دلم شعله ور می شود. آیا این احساس پرشور و متعالی در وجود من چیز ارزشمندی نیست و آیا من با همین احساس نمی توانم در زندگی به هر چه می خواهم برسم؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت:" چرا البته باید این احساس شوریدگی و دلباختگی خود را با احساس زن و فرزند آن مرد نسبت به خودت جمع کنی و یکجا دو تا احساس را کنار هم بگذاری و ببینی نزد مردم و بخصوص زن آن مرد چقدر ارزش و اعتبار داری. هر وقت دو تا احساس را با هم تجربه کردی آن وقت می توانی در زندگی به هر چه که بخواهی برسی!"