ما بچه های دهه شصتیم.. نان نبود .. آب نبود و مهم تر از همه بابا نبود..

بابا آب داد.. بابا نان داد... همه اش رویایی بیش نبود...

مادران , با چنگ و دندان, در پی زندگی نیم بندشان بودند...

صف طویل نفت, چراغ, بخاری نداشته و سینه چرک تاب فرزند بدون پدر ...

ما بچه های دهه شصتیم.. یاد گرفتیم بخوریم وبیاشامیم و اسراف نکنیم..

یاد گرفتیم که گل شبدر چه کم از ریحان دارد..

برنج را باید شست جور دیگر باید خورد

ما بچه های دهه شصتیم.. بند نافمان را با قیچی قناعت بریدند.. در گوشمان اذان تقوا خواندند.. و با سکوت قنداقمان کردند..

ما بچه های دهه شصتیم.. به کوتاهی قد و اعصاب نداشته و عضلات وارفته و استخوان شکننده مان نخندید.

ما بچه های دهه شصتیم...دهه ای که خبری از بحث داغ تنظیم خانواده نبود و به کلی جوان برومند نیاز بود که سرآخرش همشون پشت سد کنکور گیر افتادن....

ما بجه های دهه شصتیم بچه هایی که با غم علی کوچولو بزرگ شدیم...

علی کوچولو که باباش رفته بود جبهه...

بچه هایی که پدراشون امیدهاشون و آینده شون رو توی بازی نسلها باختن

و هیچ وقت معلوم نشد که این نسل بهترین سالهای زندگیشو کجا جا گذاشت...

 ما زیر بار سنگین جنگ له شدیم...

حالا که خودم را با بچه های کوچکتر مقایسه می کنم می بینم که چقدر اینها راحتند. سختی و مشکلات و دردسرهای ما نسل ۶۰ را نداشتند و ندارند و سرشان به چیزهای دیگر گرم است و حتی حرف هایشان بوی حرف های ما را نمی دهد. اینها که حرف می زنند آدم حس می کنه چقدر نسل ما زود پیر شده و ما که حرف می زنیم همه فکر می کنند گنده تر از دهانمون حرف می زنیم. هنوز بچه های دهه ۶۰ دارند داشته هاشون رو می بازند.