تشويش
شاید امسال قرار است که شاعر بشود
پای مهمانی احساس تو حاضر بشود
گوش کن، حرف بدی نیست،خودش می گوید
دوست می داشت که درکوی تو عابر بشود
به خودش گفت: ببین! حس قشنگی دارد
شب شعری که در این دلهره دایر بشود
آرزو کرد که موسای پریشان تو را
درشب وحشت این دهکده ساحر بشود
توی بازار مسلمانی او مرد نبود
وبدین شکل بر آن بود که کافر بشود
طعم تردید که، یامنتظرش می ماند
یا به قافیه این شعر " مسافر " بشود
رفت درخلوت باران به دلش سیلی زد
گفت مرفین بزنیدَم که "ترا" سر بشود
حیف قسمت نشد آیینه بدستش بدهی
دور پروانه ترین حس تو زائر بشود

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۲ ساعت 10:58 توسط
|