کوچ
من از رفتن به سمتِ کوچِ اجباری نمی ترسم
از اینکه عشق دیگر جای من داری نمی ترسم
دوباره ازخیانت نطفه ی نفرت به درد آمد
و از زائیدن یک شعر تکراری نمی ترسم
تبم حل شد درون تشت ِ آبی آفرین بر من!
عجب حالی شدم ، از لرزِ بیماری نمی ترسم
برو آماده ام ، تا در خرافه گم شوم امشب
که در سیر وُ سلوکم از خود آزاری نمی ترسم
تعجّب می کنی از این همه جرات که می بینی
من از دندان تیز سگ و َ ازهاری نمی ترسم
نگو هرشب اسیر وحشتی، بی من نمی خوابی!
ببین دیگر نشستم در ته ِغاری نمی ترسم
غریقی در لجنزارم که روی گردنم مانده
همیشه از گناه ِ هر دومان باری ، نمی ترسم
جهّنم می روم تا قلب ِ خونم را بسوزانم
که عصیان کرده ام از زندگی آری نمی ترسم!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۳ ساعت 22:54 توسط
|