صدای تیک تیک زمان

بر روی چرخ دنده های ذهن آشفته ام

هیچ نمی گوید

جز شکست

جز باختن در روزگار تجربه

حالا خود را در این کوچه های تاریک گم کرده ام

عشق

موضوع خنده داریست

هنوز به آن ایمان دارم

اما اثری از آن جز در دفتر شعرم

یا نوشته های بر باد رفته

یا مچاله در گوشه و کنار اتاقم نمی یابم

آیا کسی هست مرا پیدا کند؟

آیا کسی هست٬ خود خود مرا پیدا کند؟

من خود را در همین حوالی شهر شما گم کرده ام

در همین اطراف

شاید در خانه ای یا بر لب رودخانه ای

شاید هم بر فراز قله های بلند خجالت زده از پلیدیهای مردمان شهر

کجاست سکوت ذهن من؟

کجاست تا  بیابمش؟

چه کسی می داند؟

چه کسی می تواند بداند؟!

حتی فرصتی برای آن ندارید تا مرا بخوانید

تا خود را بخوانید

بی تفاوت بگذرید

شما بدنبال چه می گردید

کاش می دانستم

آنسوی چشمهای شما چه می گذرد

آنسوی شما در شما چه می گذرد

در من هیچ نمی گذرد

در من هیچ می گذرد و جز هیچ٬ هیچ نمی گذرد