گريه كردم
تاریخ را در چشم هایش گریه کردم
از ابتدا تا انتهایش گریه کردم
وقتی که شد چنگیز و احساس مرا کشت
با مردم چشمم برایش گریه کردم
اما گناهی هم ندارد طفل معصوم
عاشق نشد حتی به پایش گریه کردم
گفتش...چرا هی مشق باران می نویسی؟
هرگز نفهمید از چرایش گریه کردم.
از ترس اسمش را نیاوردم به شعرم
هی نقطه چین ها... را برایش گریه کردم
خندید بر دیوانگی هایم ...پیاپی
من هم به جای او...برایش گریه کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۲ ساعت 7:13 توسط
|