طريقت كافري

ترا با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم٬ باده خوردم٬کنجی افتادم

تحمل می رود٬ اما شب ِ غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن٬ لیک

چه گویم جور هجرت٬ چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگیها٬ بیقراریها؟

تو مه بیمهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور٬ ای زلف٬

که این دیوانه گر عاقل شود ٬ دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ٬بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟

فقر از نگاه دكتر علي شريعتي

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر چیزی را  " نداشتن " است ، ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر همه جا سر میکشد ........

              فقر شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..             

 فقر روز را  " بی اندیشه"سر کردن است....

 

از اين تكرار دلگيرم

قدم قدم فاصلت رو ازم بگیر 

 اشاره کن فقط بهم بگو بمیر 

 اشاره کن به ثانیه به لحظه اومدنت  

به عطرخوب بودنت،بوی تنت  

من از تاریکی شب های فردا سوز می ترسم  

از این تنهایی تکراریه هر روز می ترسم  

من از شب سایه های پشت هر دیوار می ترسم  

 از این تخریب و فرسایش از این آوار می ترسم 

 بدون تو نمی میرم فقط با مرگ درگیرم  

 بدون مرهم دستات یه زخم کهنه و پیرم  

نمی تونم،نمی میرم،فقط با مرگ درگیرم 

نمی مونم،تو می دوني از این تکرار دلگیرم 

 بدون برق چشمات از شب و فانوس می ترسم  

از اینکه کم بشی از من از این کابوس می ترسم  

نمی تونم،نمی میرم،فقط با مرگ درگیرم   

نمی مونم، تو می دوني از این تکرار دلگیرم

راز موفقيت زندگي زناشويي

مردی به پدر همسرش گفت :عده زيادي‌ شما را به خاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می‌کنند. ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد: هرگز همسرت را به خاطر کوتاهی‌هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده. همواره این فکر را در یاد داشته باش که او به خاطرکوتاهی‌ها و نقاط ضعفی که دارد نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند!!!

سوالات مهم جامعه ايراني

۱- اجتماعی:

کی عاشق کی شده؟

کی مراسم می گیرن؟

مهریه اش چقدر بود؟

جهیزیه اش چیا بود؟

و ...

 ۲- هنری:

کی با کی نسبت داره؟

کی چقدر می گیره؟

کی قراره با کی ازدواج کنه؟

کی از کی شکایت کرده؟

و...

۳- اداری:

کی چقدر می گیره؟

کی قراره مدیر بشه؟

کی با مدیر نسبت داره؟

کی با مدیر به هم زده؟

کی قراره ازدواج کنه ؟!

و...

 ۴- مراسم عروسی

کی چی پوشیده؟

کی چی خریده؟

کی با چی آمده؟

کی بخاطر کی نیومده؟

و...

۵- بعد از مراسم عروسی:

کی چی پوشیده بود؟

کی چی آورده بود؟

کی چرا نیومده بود؟

کی بدون دعوت آمده بود؟

کی به خاطر کی اومده بود؟ 

کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!

و...

۶- ترکیبی:

کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟

کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یکی دیگه ازدواج کنه؟

کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟

کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟

کی با کی کجا عروسی رفته بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟

و...

هديه تولد

چهار تا دوست قدیمی که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن... بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :

 اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !

دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!

سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟! سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!

 چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه! سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!! دوست چهارم جواب داد: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!
 

نتیجه اخلاقی:
هیچوقت به چیزی که کاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن !!!

دروغ مردان

روزنامه «دیلی اکسپرس» گزارش داده است که: «مردان 2 برابر زنان به همسر، همکاران و رؤسای خود دروغ می‌گویند. به طور متوسط مردان هر روز 6 بار دروغ می‌گویند».

نفر اول:
دروغ اول: سلام عزیزم. صبحت به خیر، چقدر خوشگل شدی امروز!
دروغ دوم: چه خوب. مامانت اینا امشب میان خونه‌مون؟ چه عالی، خیلی خوشحالم کردی.
دروغ سوم: حتماً برات می‌خرم.
دروغ چهارم: الو، عزیزم من الان توی جلسه‌ام.
دروغ پنجم: خورده به در ماشین قرمز شده!
دروغ ششم: اگه بدونی امروز چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!

نفر دوم:
دروغ اول: به خدا قیمت خریدش همینه.
دروغ دوم: نه حاج آقا روزه‌م، نوش‌جان.
دروغ سوم: بحمدالله، اوضاع بهتره.
دروغ چهارم: نه خیر حاج‌آقا، مادر بچه‌ها هستند. تماس گرفتند گفتند التماس دعایشان را به سمع حضرتعالی برسانم.
دروغ پنجم: محتاجیم به دعا.
دروغ ششم: بذار، بچه به دنیا بیاد، براش شناسنامه می‌گیرم. صیغه‌ای و عقدی نداره، بچه‌م، بچه‌مه.

نفر سوم:
دروغ اول: دوستت دارم.
دروغ دوم: دوستت دارم.
دروغ سوم: دوستت دارم.
دروغ چهارم: دوستت دارم.
دروغ پنجم: دوستت دارم.
دروغ ششم: خیلی خیلی دوستت دارم.

نفر چهارم:
دروغ اول: لطفاً مساعدت شود. امضا: مدیر
دروغ دوم: اقدام مقتضی مبذول گردد. امضا: مدیر
دروغ سوم: در تسریع این امر بکوشید. امضا: مدیر
دروغ چهارم: کاملاً موافقم. امضا: مدیر
دروغ پنجم: انجام شود. امضا: مدیر
دروغ ششم: همکاری گردد. امضا: مدیر

امروز ناهار چي داريم

شنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ''فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ''شوهرت واست یه انگشتر می خره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

یکشنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای "روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه". می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!

سه شنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

چهارشنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس "بدن سازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!

پنج شنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ''خسته '' شدم! چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

جمعه

مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟

زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟

راننده تاكسي

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد، چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعا تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

جرائم رانندگی از وبلاگ طنز نوشته های ارژنگ

تبریک مي‌گوییم! اروپایی شد! چی؟! ... نه فوتبالمان را نمي‌گوییم! ... خیر، کیفیت جاده‌ها و خودروهایمان را هم نمي‌گوییم! اما نزدیک شده‌اید! ... آری! نرخ جرایم رانندگی را مي‌گوییم! شما از این پس یورویی جریمه مي‌شوید و ریالی پرداخت مي‌کنید!  در همین راستا تبریک مي‌گوییم که بالاخره مسئولان هم متوجه شدند، کار فرهنگی و داداش سیا و پسرخاله و اینجور چیزها جوابگو نیست و برای پایین آمدن تخلفات بایستی جرایم را بالا برد!

با توجه به بالا رفتن نرخ جریمه، موارد زیر را پیش بینی می شود:
- از این پس بانک‌ها «وام ضروری پراخت جریمه» هم خواهند داد و این وام یک عالمه هم متقاضی خواهد داشت!
- در قرعه‌‌کشی بانک‌ها، بهترین جوایز مواردی همچون: «کمک هزینه پرداخت جریمه برای شونصد نفر» و یا «پرداخت جریمه‌های رانندگی تا شیش ماه» خواهند شد!
- هنگامی که برای گرفتن برگه عدم خلافی مراجعه نموده و مبلغ قابل پرداخت را مشاهده مي‌کنیم، در عوض جریمه، ماشین را تحویل راهنمایی و رانندگی دهیم!

 در همین راستا، به دیالوگ زیر توجه فرمایید:
- کتت کو؟! کفشت کو؟! چه بلایی به سرت اومده؟!
-- نگران نباش! امروز قبض جریمه‌ام رو پرداخت کردم!
- ایول! چه مایه دار بودی و نمي‌دونستیم!

 یک دیالوگ بی‌ربط دیگر:
- اً ... (صدای جیغ) بیچاره شدم!
-- چی شده؟! صاحبخونه‌ات رو دیدی؟! مریخی‌ها حمله کردن؟!
- اون قرص زیر زبونی قلبمو از توی جیبم در بیار! اون جلوتر یه مامور راهنمایی و رانندگی واستاده و ماشینم معاینه فنی هم نداره!

در پایان از ذکاوت بالای مسئولان را تحسین مي‌کنیم و پیش بینی مي‌کنیم با جریمه‌های 100 و 200 هزار تومانی از این پس هم ترافیک شهری کم خواهد شد و هم حوادث جاده ای، زیرا از این پس خیلی‌ها کلاً بی‌خیال استفاده از خودروی شخصی‌شان خواهند شد!

چگونه یک کارمند خوب به نظر برسید+طنز

سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد:

اين ترتيب به نظر كارمند سخت كوشي ميرسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دست خالي اين طرف و آن طرف ميروند عاطل و باطل به نظر ميرسند و تصور عموم از كساني كه روزنامه زير بغل دارند اين است كه زير كار در ميروند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه  و حل جداولش ميكنند.

براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است:

از كامپيوتر استفاده كنيد. استفاده از كامپيوتر در نگاه خيلي از كساني كه چشم‌شان به شما مي افتد مترادف «كار» است در حالي كه شما مي‌توانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميل‌هاي شخصي و دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد در مورد موضوعات مورد علاقه خود سرچ كنيد، وبلاگها و سايتهاي مورد علاقه خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذره‌اي كار انجام داده باشد، حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رئيس‌تان گير افتاديد (كه حتما گير مي‌افتيد) بهترين دفاع اين است كه ادعا كنيد در حال يادگيري نرم‌افزار جديدي هستيد كه به نوعي به كارتان مرتبط است.  

ميز كارتان را به هم بريزيد:

اطراف خودتان را حسابي با اسناد و جزوات و اوراق پر كنيد. در نگاه افراد حجم كاري كه ديده ميشود مهم است. اگر ميدانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان اوراق خود گم و گور كنيد و بعد در حضور او دنبالشان بگرديد.

از منشي تلفني استفاده كنيد و حتي المقدور به تماس‌ها پاسخ ندهيد:

افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما تماس نميگيرند، آنها تماس ميگيرند تا شما براي آنها كاري انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين منصفانه نيست!

ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد:

ظاهر پريشان شما رئيس‌تان را متقاعد ميكند كه سر شما حسابي شلوغ است.

كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار ميكنيد:

هميشه دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رئيس‌تان در اداره است. ميتوانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات، كتابها و سرگرمي‌هاي اين چنيني كه هميشه قصد انجامشان را داشتيد ولي فرصت نكرده‌ايد استفاده كنيد.

آه بكشيد:

زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به سختي كار ميكنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آه بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام ميدهيد آن‌ها را تحت تاثير قرار خواهد داد.

از الفاظ قلمبه سلمبه استفاده كنيد:

اگر چنين واژه‌هايي بلد نيستيد معادل انگليسي كلمات مرتبط با حوزه كاريتان را پيدا كنيد و به خصوص هنگام صحبت كردن با مافوق خود به جاي كلمات فارسي از آن‌ها در جملات‌تان استفاده كنيد. مهم نيست كه او متوجه آن چه ميگوييد ميشود يا خير!مهم این است که شما تاثیر گذار به نظر برسید.

 

منشور اخلاقی ادارات+طنز

۱ ـ ما حتما کار شما را انجام نمی دهیم ٬لطفا اصرار نکنید.

۲ ـ برای انجام کار ٬داشتن پارتی٬ضروری است .

۳ ـ ملاقات با ریاست محترم٬ امکان ندارد.

۴ ـ ساعت ۱۱ به بعد٬ اداره تعطیل است .

۵ ـ این شعار را هرگز فراموش نکنید."امروز برو٬فردا بیا"

۶ ـ ساعت هشت تا نه ٬مامشغول خوردن صبحانه هستیم٬هی مزاحم نشوید.

۷ ـ توهین به شما حق ماست ٬پس بدانید که ما از حق خود نمی گذریم.

۸ـ ما خودمان قانون هستیم٬پس اینقدر قانون ٬قانون نکنید.

۹ـ اگر پرونده یا درخواست شما در اداره ما گم شد٬خودتان نیز گم شوید.

۱۰ـ رییس اداره ٬همان داروغه است٬پس بدانید چگونه به داروغه احترام بگذارید.

۱۱ـ هنگام ورود به دفتر ریاست محترم ٬تعظیم کنید.

۱۲- معاون سایه داروغه است ٬به سایه احترام بگذارید.

۱۳- با شما مانند اسراء رفتار می شود .

۱۴- رییس را حاجی صدا کنید.

تفاوت مدیریت در ایران و انگلیس+طنز

در انگلستان موفقیت مدیر را بر اساس پیشرفت مادی و اقتصادی مجموعه تحت مدیریتش می‌سنجند.

در ایران موفقیت یک مدیر را نمی‌سنجند، خود مدیر بودن نشانه‌ای از موفقیت محسوب می‌شود.

 در انگلستان مدیران و روسا بعضی وقت‌ها استعفا می‌دهند.

 در ایران عشق به خدمت مانع از این امر می‌شود.

 در انگلستان افراد از مشاغل پایین شروع می‌کنند و به تدریج ممکن است ارتقا پیدا کنند.

در ایران برخی افراد مادرزادی مدیر و رئیس اند و اولین شغل‌شان (در بیست و چند سالگی) مدیریت و ریاست است.

در انگلستان برای یک مقام دنبال فرد مناسب می‌گردند.

در ایران برای یک فرد، دنبال مقام مناسب می‌گردند و حتی در صورت لزوم یک مقام تازه ساخته می‌شود.

در انگلستان کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدیر شود.

در ایران کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولی در این مدت سه بار رئیس‌اش عوض شده.

در انگلستان کسی که خیلی دانش و تجربه داشته باشد و بخواهند از او بیشترین استفاده را ببرند، به سمت مشاوری گماشته می‌شود.

در ایران کسی که نخواهند ازش استفاده کنند، مشاور می‌شود.

در انگلستان اگر کسی از کار برکنار بشود، عذرخواهی می‌کند و حتی ممکن است محاکمه شود.

در ایران بعد از برکناری، طی مراسم باشکوهی از فرد تقدیر شده و وی را به مدیریت جای دیگری می‌گمارند.

در انگلستان مدیران یک اداره کارشان را به صورت گروهی انجام می‌دهند، اما مستقل از هم استخدام شده یا برکنار می‌شوند.

اما در ایران افراد به صورت گروهی از یک اداره به اداره دیگر جا به جا می‌شوند، ولی در حین کار هیچ نوع هماهنگی ندارند.

در انگلستان برای استخدام یک رئیس دانشگاه، مثل بقیه مشاغل، در روزنامه‌ها آگهی چاپ می‌کنند، از بین درخواست‌های رسیده با برخی مصاحبه می‌کنند و سرانجام یکی را انتخاب می‌کنند.

 در ایران، برای انتخاب رئیس به افراد مورد نظر تلفن می‌کنند!

در انگلستان........

دسته بندی آدمها از دیدگاه دکتر شریعتی

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
۱. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

۲. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

۳. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

۴. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

 

ورژن جدید حسنی نگو یه دسته گل برای بچه های نسل جدید

حسنی نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه سیما جون ،نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون

هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ

نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟-نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟! – نه نمی دم نه نمی دم

ادامه نوشته

دهه شصت

ما بچه های دهه شصتیم.. نان نبود .. آب نبود و مهم تر از همه بابا نبود..

بابا آب داد.. بابا نان داد... همه اش رویایی بیش نبود...

مادران , با چنگ و دندان, در پی زندگی نیم بندشان بودند...

صف طویل نفت, چراغ, بخاری نداشته و سینه چرک تاب فرزند بدون پدر ...

ما بچه های دهه شصتیم.. یاد گرفتیم بخوریم وبیاشامیم و اسراف نکنیم..

یاد گرفتیم که گل شبدر چه کم از ریحان دارد..

برنج را باید شست جور دیگر باید خورد

ما بچه های دهه شصتیم.. بند نافمان را با قیچی قناعت بریدند.. در گوشمان اذان تقوا خواندند.. و با سکوت قنداقمان کردند..

ما بچه های دهه شصتیم.. به کوتاهی قد و اعصاب نداشته و عضلات وارفته و استخوان شکننده مان نخندید.

ما بچه های دهه شصتیم...دهه ای که خبری از بحث داغ تنظیم خانواده نبود و به کلی جوان برومند نیاز بود که سرآخرش همشون پشت سد کنکور گیر افتادن....

ما بجه های دهه شصتیم بچه هایی که با غم علی کوچولو بزرگ شدیم...

علی کوچولو که باباش رفته بود جبهه...

بچه هایی که پدراشون امیدهاشون و آینده شون رو توی بازی نسلها باختن

و هیچ وقت معلوم نشد که این نسل بهترین سالهای زندگیشو کجا جا گذاشت...

 ما زیر بار سنگین جنگ له شدیم...

حالا که خودم را با بچه های کوچکتر مقایسه می کنم می بینم که چقدر اینها راحتند. سختی و مشکلات و دردسرهای ما نسل ۶۰ را نداشتند و ندارند و سرشان به چیزهای دیگر گرم است و حتی حرف هایشان بوی حرف های ما را نمی دهد. اینها که حرف می زنند آدم حس می کنه چقدر نسل ما زود پیر شده و ما که حرف می زنیم همه فکر می کنند گنده تر از دهانمون حرف می زنیم. هنوز بچه های دهه ۶۰ دارند داشته هاشون رو می بازند.

روز مرگ

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

زن غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم مگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدان رقص کنند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم  

رشته ام  علافی است 

جیب هایم خالی است  

پدری دارم حسرتش یک شب خواب 

دوستانی همه از دم ناباب 

و خدایی که مرا کرده جواب 

اهل دانشگاهم  

قبله ام استاد است 

جانمازم نمره 

خوب می فهمم سهم آینده من بیکاری است 

من نمی دانم که چرا می گویند مرد تاجر خوب است ومهندس بیکار  

وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید 

باید از آدم دانا ترسید 

باید از قیمت دانش نالید 

و به آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم 

من به گور پدر علم و هنر خندیدم 

کار ما نیست شناسایی هر دمبیلی 

کار ما نیست جواب غلط تحمیلی 

کار ما شاید این است 

که مدرک در دست 

فرم بیکاری هر شرکت بی پیکر را پر بکنیم

 

 

طنز در نشریات دانشجویی

طنز و طنزپردازي‌ از جمله‌ مقولاتي‌ است‌ كه‌ در تاريخ‌ ادب‌ و فرهنگ‌ ايران‌ زمين‌ قدمتي‌ بسيار طولاني‌ دارد. بررسي‌ متون‌ ادب‌ فارسي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ اديبان‌ و شاعران‌ ايراني‌ در تمام‌ ادوار بخصوص‌ در هنگامي‌ كه‌ تحت‌ فشارهاي‌ حكومتي‌ قرار داشته‌اند و يا به‌ لحاظ‌ اجتماعي‌ نمي‌توانسته‌اند به‌ صراحت‌ سخن‌ بگويند، قالب‌ طنز و مطايبه‌ را برگزيده‌اند و طنز را به‌ عنوان‌ يكي‌ از قالب‌هاي‌ مهم‌ در بيان‌ عقايد و افكار «انتقادي‌» پرورانده‌اند. توجه‌ و تاكيد بر روي‌ قيد انتقادي‌ بودن‌ طنز براي‌ ورود به‌ بحث‌ ما را ياري‌ خواهد كرد و با توجه‌ به‌ روحيه‌ دانشجويي‌ كه‌ «انتقادي‌»، «عدالت‌خواه‌» و «آرمانگراست‌» مي‌توان‌ انتظار داشت‌ كه‌ نشريات‌ دانشجويي‌ به‌ طنز و طنزپردازي‌ گرايش‌ خاصي‌ داشته‌ باشند و ديدگاه‌ها و علايق‌ خود را با ويژگي‌هاي‌ بالا در قالب‌ طنز ارائه‌ كنند. قالب‌ طنز در نشريات‌ دانشجويي‌ كه‌ همان‌ اهداف‌ و وظايف‌ مطبوعات‌ را در جامعه‌ دانشگاهي‌ بر عهده‌ دارند به‌ لحاظ‌ قابليت‌هاي‌ آن‌ در پرداخت‌ غيرمستقيم‌ به‌ مسائل‌ و مشكلات‌ بسيار مورد استفاده‌ قرار مي‌گيرد. طنزهاي‌ نشريات‌ دانشجويي‌ اگرچه‌ از يك‌ طرف‌ به‌ لحاظ‌ ويژگي‌هاي‌ خاص‌ زندگي‌ دانشجويي‌،زندگي‌ دسته‌ جمعي‌ در خوابگاه‌ها، زندگي‌ جنسي‌ نامطلوب‌ و تراكم‌ انرژي‌ جنسي‌ حياتي‌، دور افتادگي‌ از متن‌ واقعي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و غيره‌ اندكي‌ تند و حتي‌ پرخاشگرانه‌ به‌ نظر مي‌رسند، اما به‌ لحاظ‌ آنكه‌ اين‌ نشريات‌ بهترين‌ مكان‌ براي‌ تجربه‌اندوزي‌ طنزپردازان‌ جوان‌ هستند بايد مورد توجه‌ و تقويت‌ قرار گيرند. طنزهاي‌ اين‌ نشريات‌ به‌ مسوولان‌ دانشگاهي‌ و حتي‌ كل‌ جامعه‌ نقاط‌ ضعف‌ كارهايشان‌ را نشان‌ مي‌دهد و آنها را بدون‌ آنكه‌ به‌ صورت‌ مستقيم‌ مورد انتقاد قرار دهد، به‌ صورت‌ غيرمستقيم‌ به‌ نقد مي‌كشد و متنبه‌ مي‌سازد.

ادامه نوشته

انواع اقتصاد دنیا

اقتصاد هندی : دو تا گاو ماده دارین … اونها رو می پرستین و عبادت می کنین !

اقتصاد پاکستانی : هیچ گاوی ندارین … ادعا می کنین که گاوهای هندی مال شما هستن … از آمریکا طلب کمک مالی می کنین … از چین طلب کمک نظامی می کنین … از انگلیس هواپیماهای جنگی … از ایتالیا توپ و تانک … از آلمان تکنولوژی … از فرانسه زیر دریایی … از سوییس وام بانکی … از روسیه دارو … و از ژاپن تجهیزات … با تمام این امکانات گاوها رو می خرین و بعد ادعا می کنین که توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتین !!

اقتصاد آمریکایی : دو تا گاو ماده دارین … یکیش رو می فروشین و دومی رو تحت فشار مجبور می کنین که به اندازه ء ۴ تا گاو شیر تولید کنه … وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می کنین … تقصیر رو گردن یه کشور گاودار میندازین و بعد طبیعتا” اون کشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب میاد … یه جنگ برای نجات جهان به راه میندازین و گاوها رو به چنگ میارین !

اقتصاد فرانسوی : دو تا گاو ماده دارین … دست به اعتصاب می زنین چون می خواین سه تا گاو داشته باشین!

اقتصاد آلمانی :دو تا گاو ماده دارین … اونها رو تحت مهندسی ژنتیک قرار میدین … بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می کنن و ماهی یه وعده غذا می خورن و خودشون شیرشون رو می دوشن !

اقتصاد انگلیسی : دو تا گاو ماده دارین … که هر دو تادیوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن ! ﴾

اقتصاد ایتالیایی : دو تا گاو ماده دارین … نمی دونین که اونها کجا هستن … پس بیخیال میشین و میرین سراغ ناهار و شراب و استراحتتون !

اقتصاد سوییسی : ۵۰۰۰ تا گاو ماده دارین … هیچکدومشون مال خودتون نیستن … از کشورهای دیگه پول می گیرین که دارین گاوهاشون رو نگه می دارین !

اقتصاد ژاپنی : دو تا گاو ماده دارین … اونها رو از نو طراحی ژنتیکی می کنین … هیکل گاوهاتون یک دهم اندازه ء طبیعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شیر تولید می کنن … بعد شونصد تا کارتون و عکس برگردون و آدامس با شخصیت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازین و اسمش رو میذارین Cowkemon و توی تمام جهان پخش می کنین و می فروشین !

اقتصاد روسی : دو تا گاو ماده دارین … اونها رو می شمرین و متوجه میشین که ۵ تا گاو دارین … اونها رو دوباره می شمرین و می فهمین که ۴۲ تا گاو دارین … اونها رو دوباره می شمرین و متوجه میشین که ۱۷ تا گاو دارین … یه بطری ودکای دیگه باز می کنین و به خوردن و شمردن ادامه میدین !

اقتصاد چینی : دو تا گاو ماده دارین … ۳۰۰ نفر آدم دارین که گاوها رو می دوشن … بعد ادعا می کنین که سیستم استخدامی و شغلی کاملی دارین و تولیدات گاویتون در سطح بالایی قرار داره و هر کس رو هم که آمار واقعی رو بیان کنه بازداشت می کنین !

اقتصاد ایرانی : دو تا گاو ماده دارین که هر دو تاشون از باباتون به ارث رسیده … یکیش رو دولت بابت عوارض و مالیات و خمس و زکات و سهم صدا و سیما و سهم بنیاد های مختلف و غیره ضبط می کنه … دومی رو هم قربونی می کنین و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ………… . . و غیره می کنین! … و اقتصاد کماکان فلج می مونه

بخشی از کتاب کویر دکتر علی شریعتی

یک شهید را نمی بینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟ برای آنها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ ، فاجعه ی هولناک و شوم زوال است ، گم شدن در نیستی است.آن که اهنگ هجرت از خویش کرده است ، با مرگ ، آغاز می شود. چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت را شنیده اند و آن کار بسته اند که:(بمیرید پیش از آن که بمیرید)!؟ چنین می پندارم که در این سوره، مخاطب خداوند تنها پیامبر(ص) نیست. روی سخن با همه ی آنهایی است که (در جامه ی خویش) پیچیده اند: ( ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن)! طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگ های این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده است، می شنوم. هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه در من سر بر افراشته است ، نه یک حریق ، که آتش کاروان است! آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

                        

بیداد

"و این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند"

سهم من از غم تو این همه بیداد نبود

مرغ دل جز به هوای غمت آزاد نبود

کس نفهمید که یکباره چه آمد به سرم

بس که می‌سوختم و قدرت فریاد نبود

سر تقسیم گل و عشق و غزل‌های قشنگ

همه بودند و نبودی و دلم شاد نبود

دردِ شیرین مرا هیچ طبیبی نشناخت

سر بالین من آن لحظه که فرهاد نبود

دلم از سردی مهر تو به خود می‌پیچید

مگر ای دوست! بهار دلت آباد نبود؟

بال پرواز مرا یک نفر آرام شکست

این هم از لطف کسی جز خود صیاد نبود!

نشد انگار بگویی که دلت با ما نیست

نکند درد تو را هم لب فریاد نبود؟

 

 

ویران

هرگز گرهت از غزلم واشدنی نیست

این غنچه پژمرده شكوفاشدنی نیست

شاید تو كه چون كوه روانی بتوانی

این بركه افسرده كه دریا شدنی نیست

هرماه كه می آیدازین خانه فراری ست

این خانه ویران شده زیبا شدنی نیست

افتاده به بن بستم و در پیش ندارم

راهی به جزآغوش تو اما شدنی نیست

عشق تو بزرگ است برای دل تنگم

اندوه تو در سینه من جا شدنی نیست

نمك گير

رفتم و گفتي نمك خورد و نمكدان را شكست

نه به مولا، هركجا هستم نمك گير توام

كيستم، آيينه ام، آيينه يعني هيچ كس 

 يا ز صورت خالي ام، يا غرق تصوير توام

خاك بودم، زر شدم، مردم تعجب مي كنند

 تازه من يك گوشه از جادوي اكسير توام

زيركي مي گفت شعرت رنگ چشمان كسي است

راست هم مي گفت، خيلي تحت تاثير توام

محرم

اینجا سکوت خواب فراهم نمی شود

از دردهای خستگی ام کم نمی شود

بر زخمهای کاری احساس بی کسی

معجون چشمهای تو مرهم نمی شود

وقتی هوای عشق به تهمت کشیده است

وقتی کسی برای تو همدم نمی شود...

وقتی که رود رابطه از آب شک پر است

حتی غزل به خاطره محرم نمی شود

عیسای من! تو پاکی من را گواه باش

هر چند دل به پاکی مریم نمی شود

غزال

غزال ساده  که همزاد شهر من شده ای

فرشته ای که گرفتار اهرمن شده ای

 شهید مسلخ عشقی و راست می گویند

که در لباس غزلهای خود کفن شده ای

وجود ماه مرا تاب جلوه کردن نیست

از ان زمان که تو خورشید انجمن شده ای

به بوی پیرهنت دلخوشیم ما و خودت

دوباره دست به دامان پیرهن شده ای !

تو مرغ باغ بهاری چطورمی گویی ؟؟

اسیر بچه کلاغان بد دهن شده ای ؟!

 کشیده اند به مرداب کینه مردی را

خوشا به حال خودت نازنین که زن شده ای !!!

 چه عاشقانه به شعرم نگاه میکردی

" توهم در اینه مجذوب " خویشتن شده ای

 به این ترانه بخندیم یا که گریه کنیم ؟

غزال ساده که همزاد شهر من شد ه ای

شعر مهتاب از برادر عزیز آقای نعمتی

ابر، دستی به نگاهِ ترِ مهتاب کشید
بعد باران شد و چشمان مرا آب کشید

گفت: شادی بکش! اما پسرک درد کشید
گفت: بابا بکش! اما پسرک قاب کشید

آه ای ماهی تبعیدی این حوض بگو
سیب مهتاب چه از طعنه‌ی شبتاب کشید!

مانده از ماه نگاه تو چه ترسیم کند
آنکه از همهمه‌ای رستم و سهراب کشید

آی دریا! تو که همسنگر بابا بودی
می‌توان دست از آن گوهر نایاب کشید؟!

نرگس غنچه که زندانی مردم شده است
کار نیلوفر ما نیز به مرداب کشید

باز هم غیرت دریا که شبی موجی شد
دهنِ خاکی این طایفه را آب کشید

نمره‌ی نوبت نقاشی او بیست نشد
تا پدر عکس خودش را به رخ قاب کشید

مرغ قفس

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد

شهر غريب

در این دیار سربی ، یک استکان، هوا نیست

درد و غم و مرض هست، یک جرعه ی دوا نیست

معشوقه های این شهر بر چهره، ماسک دارند،

احوال عاشقان نیز، چندی ست روبِرا نیست

فرهاد آسم دارد ، خسرو، سیاه سرفه

هیچ آدمی به فکرِ شیرین بینوا نیست

"اطفال و سالمندان" در خانه ها اسیرند

ویران شود هر آنجا ، غوغای بچه ها نیست

تاوان دیدن تو ، سنگین تر از جریمه ست

من زوجم و تو فردی ، این شهر جای ما نیست

برگردان شعر سهراب سپهری

هر کجا هستم باشم

به کسی مربوط نیست

آسمان مال تو و مال شما

پنجره ،فکر ، زمین ، عشق ، هوا

بخورن توی سرت

چه اهمیت دارد؟

گاه اگر ، خاک بر سر شدم و خندیدی

من نمیدانم که چرا می گویند :

پس چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

پاسخش معلوم است :

کرکسی چون تو به چه کار بشر می آید؟

چشم ها را باید بست

حادثه باید همان شتر دیدی ندیدی باشد !

واژه را باید خورد

هیچ حرفی نزنید

مگر از جان خودت سیر شدی؟

واژه باید خود ساکت شدن و خاموشی

واژه باید خود هیچی باشد

چتر ها را باید بست

البته چتری اگر داشته باشی ، آن را باید بست

چترها را بردارید ،

ببرید بفروشید

پول آن لازمه زندگی است

زیر باران نروید

فکر پول ویزیت دکتر ها

فکر پول دارو باش عزیز

فکر را ، خاطره را ، ..... برو بابا سیخی چند؟

خاطره ، عشق که مال ما نیست !

لب کوزه بگذار ، آب آن مال خودت

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما این است که از صبح به شب

پی جان کندن و نانی باشیم

و سرسوزن اگر هوشی ماند

خویشتن را برسانیم به منزل و بفتیم در آن !

اهل این زندگی ام

اما زندگی مال من نیست

زندگی هم به اضافه آن فکر و زمین و به همراه همان عشق و هوا و بقیه

همه شان مال خودت

بخوره توی سرت !!!