مدرنیته

مرا بیرون کن از بیرحمی ِ قرنِ مدرنیته

ببر بی اختیار از ژستِ دانایی در این حیطه

از الفاظی که حتی معنی اش را هم نمی فهمم

ترور، تشویش ِ اذهان وُ دمکراسی ، اوتوریته 

از این جنگِ هزاران ملیت، از  زوزه ی آژیر

وَ آیات الهی، در کنارش نسخه ها  تفسیر

همه خونین، سرِ نیزه  و َمردانی که می سازند

فضای باز وُ نوسازی، وَ زندانها،  غل و ُزنجیر

دلم می خواهد  امشب هم، به سبکِ عهدِ دقیانوس

درون حجله  ات آیم  بدونِ  وحشت وُ  کابوس

و َچادر بر سرم اندازم وُ پابند تو باشم

عجب رویای شیرینی تعصب، عاشقی ،ناموس 

به سبک فیلم ها بازی بکن با آرزوهایم

و َبیرحمانه  دارم  را بساز   از تار موهایم

نگو  دیگر مدرنیم و ُبرابر مردِ امروزی

مرا زنجیر کن در خانه ات پیش ِ هَووهایم 

نمی خواهم قوی باشم مرا بر جای خود بنشان

و َبیرونم کن از کنوانسیون های زن و انسان

همه حقی که دادی را به تو پس می دهم امشب

نمی خواهم بمیرد حس ِّمن با نو شدن اینسان...

مرا بیرون کن از بیرحمی ِ قرن مدرنیته

ببر بی اختیار از ژست دانایی در این حیطه

از الفاظی که حتی معنی اش را هم نمی فهمم

ترور، تشویش ِ اذهان وُ دمکراسی ، اوتوریته

 

کوچ

من از رفتن به سمتِ کوچِ اجباری نمی ترسم
از اینکه عشق دیگر جای من داری نمی ترسم

دوباره ازخیانت نطفه ی نفرت به درد آمد
و از زائیدن یک شعر تکراری نمی ترسم

تبم حل شد درون تشت ِ آبی آفرین بر من!
عجب حالی شدم ، از لرزِ بیماری نمی ترسم

برو آماده ام ، تا در خرافه گم شوم امشب
که در سیر وُ سلوکم از خود آزاری نمی ترسم

تعجّب می کنی از این همه جرات که می بینی
من از دندان تیز سگ و َ ازهاری نمی ترسم

نگو هرشب اسیر وحشتی، بی من نمی خوابی!
ببین دیگر نشستم در ته ِغاری نمی ترسم

غریقی در لجنزارم که روی گردنم مانده
همیشه از گناه ِ هر دومان باری ، نمی ترسم

جهّنم می روم تا قلب ِ خونم را بسوزانم
که عصیان کرده ام از زندگی آری نمی ترسم!

گالیا

دیر است ، گالیا!

در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو ؟ ...آه

این هم حکایتی ست

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست

ادامه نوشته

انشای یک کودک در مورد ازدواج

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.

حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. 

 در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.

از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد.

من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.  

مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.

همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!  

 اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!

البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! 

اين بود انشاي من.



خداحافظی به سبک ایرانی

دیشب خیلی خسته بودم، واسه همین تصمیم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم رو هم افتاده بود که یه دفعه از خواب پریدم. از رختخواب بلند شدم و دیدم همسایه پایینی مهمون داشته و حالا هم دارند تشریف می برند.
تو مراسم و مهمانی ها به محض اینکه اعلام رفتن کنیم، خداحافظی ها از همون کف زمین که نشستیم شروع میشه و تا چشم کار میکنه، تا جایی که همدیگه رو اندازه یه مورچه می بینیم، ادامه پیدا میکنه:
خب احمد آقا ، صغرا خانم!
“خیلی زحمت دادیم، با اجازه تون از حضورتون مرخص میشیم.”
با گفتن یه همچین جمله ای، تراژدی سریال یانگوم وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می کنیم. حالا حساب کنید مثلا ۶ نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه
 می گن:
«خداحافظ»
صاحب خونه بدبخت، پس از کلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و عیال بره دنبال مهمون ها، مستمراً جواب خداحافظی اونا رو بده:
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ…”
حالا اومدن دم در:
” … خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین.
“خداحافظ ، خداحافظ ، چشم، حتماً مزاحم میشیم، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ…”
توی این دسته اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشه که دیگه واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دکوراسیون رو به هم بگن و تو تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» مرتباً به گوش می رسه.
حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا کمر بیرون اومدن و دارن دست تکون می دن:
“خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ “
راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب ۵ تا ۶ بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین میزنه.
حالا دیگه ماشین رسیده ته کوچه و این بار دیگه فریاد می زنن:
“خداحافـــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــــظ ، خداحافـــــــــــــظ…”
آخه یکی نیست بگه مگه میخواین برین سینه کش قبرستون که دل نمی کنین از هم!تازه فردا ساعت ۱۱ صبح یکی از خانم هایی که دیشب مهمون بوده زنگ میزنه به صغرا خانم و میگه:
“صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت کردن یادم رفت ازت خداحافظی کنم!!!”

تشويش

شاید امسال قرار است که  شاعر بشود

پای مهمانی احساس تو حاضر بشود

گوش کن، حرف بدی نیست،خودش می گوید

دوست می داشت که درکوی تو عابر بشود

به خودش گفت: ببین! حس قشنگی دارد

شب شعری که در این دلهره دایر بشود

آرزو کرد که موسای پریشان تو را

درشب وحشت این دهکده ساحر بشود

توی  بازار مسلمانی  او  مرد  نبود

وبدین شکل  بر آن بود که کافر بشود

طعم تردید که، یامنتظرش می ماند

یا به  قافیه  این   شعر " مسافر " بشود

رفت درخلوت باران به دلش سیلی زد

گفت مرفین بزنیدَم که "ترا" سر بشود

حیف قسمت نشد آیینه بدستش بدهی

دور پروانه ترین حس  تو زائر بشود

تو بيشتر از آنكه تصور شده بودي

برفرض که من با دل تو یار نبودم

یاخالِ لبت بود و گرفتار نبودم

امّا گلکم!خرده مگیر از من خسته

دربرزخ چشمان تو هوشیار نبودم

من با غم تو مرد شدم مرد شدم، مرد

پیش از غم تو داخل آمار نبودم

نام تو اگر بر دهنم بوسه نمی زد

اینقدر به تقدیر وفادار نبودم

تو بیشتر از آنچه تصوّرشده بودی

من مطّلع ازقیمت بازارنبودم!

هر روز ترا پای غزل گریه نوشتم

با این که شبیه شب عزادارنبودم

رفتم بنویسم چه کسی پرده دری کرد

درحوصله یِ صحبتِ خودکارنبودم

پروانه شدم دورِپریشانِ تو،هرچند

درقصّه ی کوتاه تو بسیارنبودم

عیبی به تریبون و تو و همهمه ها نیست

من باب دل خلوت حضّارنبودم!

 

عشق

مثل آرامش آبی که خدا ساخته است

چه فرآیند قشنگی ز شما ساخته است

پس چراسهم تودرصحبت ناسوت من است-

-ازغزلخانه ی لاهوت جدا ساخته است؟!

این عجیب است که من اهل زمینم اما

مرغک روح مرا سربه هوا ساخته است

عشق شیطان رجیم است ولی باورکن

این پدرسوخته را نیزبه جا ساخته است!

شاه بیت غزلی تازه شدی درنفسم

یک نفردربدنم ازتوصدا ساخته است

باغ جولان ترا بی در و پیکر در من

اسب این حادثه راسخت رها ساخته است

جای خالی ترا  باز خدا پرکرده

شعردردوری توباغم ماساخته است

حکمتی هست در این مرحله حتما گل من

پس نمیگویم ازاین پس که چراساخته است

دست راگرچه کشیده است بگیرم دستت

چون بخواهی بروم نیز دو پا ساخته است

دنیا را ببین

بچه که بودیم از آسمان باران می آمد.

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه که بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن. بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه!

بچه که بودیم تو جمع گریه می کردیم. بزرگ شدیم تو خلوت بچه بودیم!

راحت دلمون نمی شکست بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه.

بچه که بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم.

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم.

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون می رفت.

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم.

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم.

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه!

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود.

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه!

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود!

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم!

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم.

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی.

بچه که بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند.

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد.

بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت.

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره.

بچه که بودیم بچه بودیم بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم.

 

وصیت لقمان حکیم ورژن2011

پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محليشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام، اندازه نگهدار!


پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند.


پسرم! با کسی که شکمش را بیشتر از کتاب هایش دوست دارد ، دوستی مکن.


پسرم! دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز…


هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند.


پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن.


پسرم! خود را وابسته به هیچ دسته ای مدان. چه، پس فردا تقش درمی آید که آنی که تو می خواستی نیست و حالا خر بیار و معرکه بارکن.


پسرم! اگر به ناچار به جریانی متمایل شدی، جایی برای نفس کشیدن خود و رقیبت بگذار. نه او را چنان به زمین بکوب و نه خود را چنان بالاببر. دیرزمانی نیست که جایتان عوض شود.


پسرم! در تاکسی با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن.


هان ای پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سیاسی ات را با کسی مسنج و کسی را به خاطر مواضعش مرنجان.


پسرم! هیچ گاه دنبال به کرسی نشاندن حرفت مباش و همه جا سر هر صحبتی را بازمکن. بگذار تو را نادان بدانند.


پسرم! اگر برای دختر یا پسری پیش تو برای تحقیق آمدند و تو چیزی می دانستی رک و راست بگو. هر آنچه که می دانی. به فکر بدبختی دختر و پسر مردم باش.


پسر! اخبار را از منابع مختلف بگیر. جمع بندی اش با خودت. مخاطب دائمی یک رسانه بودن آدم را به حماقت می کشاند.


پسرم! پیش از استخدام در اداره های دولتی ، “پاور پوینت” را فرابگیر.


پسرم! در اداره ای استخدام شدی هرچه دستمال از جیب هایت دوربریز. آب بینی ات را پیراهن تمیزکنی بهتر است تا کسی دستمال در دستت ببیند.


پسرم! قطار اندیمشک – تهران زمستانش گرم و جانسوز است و تابستانش سرد و استخوان سوز. لباس مناسب با خودت ببر.


پسرم! اساتید را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس اگر نه ،خود دانی.


پسرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن. “استاد” باید خودش بیاید، زورکی که نیست.


پسرم! اگر آلبوم های موسیقی دل آواز و هرمس و آوای شیدا گرانتر از چهار هزارتومان شد ، دیگر نخر. با این حال نصیحت قبل از قبلی را آویزه گوش کن.


پسرم! اقل کم! ماهی یک بار آژانس شیشه ای را ببین.


پسرم! اگر توانستی استخدام شوی، در اداره با دو کس رفیق شو آنچنان که دانی.
آبدارچی و یکی از بچه های حراست. هرکدام باشد توفیری نمی کند.


پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروری.


فرزندم! هیچ کس تنها نیست.


پسرم! راه تو را می خواند. اما تو باور مکن.


پسرم! آنتی ویروس “بیت دیفندر” اوریجینال نصب کن. پول “رجیستر” به میزان ده سال را کنار گذاشته ام. با احتساب تورم جهانی و تحریم و فیلتر و نوسان بازار. مادرت جای آن را می داند.


هان ای پسر! اگر کسی گفت اسفندیار را می شناسی خودت را به نفهمی بزن.


پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عمیقا خداحافظی کن. کسی نمی داند آیا فردا در همان اداره باشی یا نه. اداره در همان شهر باشد یا نه. شهر در … ولش کن پسرم.


پسرم! دانشگاه کسی را آدم نمی کند. علم را از دانشگاه بیاموز ، ادب را از مادرت.


پسرم! می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری. یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان.


پسرم! پیامک های عید نوروزت را همین الان بفرست.


هان ای پسر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان. خواستی فرنگ بروی برو. اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت.


پسرم! گوجه را از نارمک بخر، شنیده ام ارزان است.


پسرم! هیچ گاه از دانشگاه های هاروارد ، ماساچوست و بوستون مدرک نگیر. برایت حرف در میارن. مگه آزاد رودهن چشه؟


پسرم! نامزد انتخابات شدی ، اول یا داماد لُرها شو یا تُرک ها که تو را در انتخابات تنها نگذارند.


هان ای پسر! خسته شدی؟ … از ساعت چند داری وصیت می خونی؟ … کی خسته است؟ … خودت نقطه چین ها رو پرکن.


پسرم! شماره حساب هدفمندی یارانه ها ، رمزگذاری شده در صندوقچه مرحوم آقابزرگ توی اتاق پشتی است.


پسرم! شهر ما خانه ما! … نه نه نه! نمی خواد عزیزم. شهرشون خونه خودشون. اول اتاقت رو از این ریخت در بیار.


پسرم! در فیس بوک عضو شو و این وصیت نامه را برای دوستانی که برمی گزینی یا تو را برمی گزینند “شیر” کن.


زیبای زشت

جولیا زشت بود و كریه المنظر، با دندان هایی نامتناسب كه اصلا به صورت جولیا نمی آمدند. اولین روزی كه جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود كنار او بشیند. یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من كه دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید:

(آیا میدانی زشت ترین دختر این كلاس هستی؟)

همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت. حتی بعضی از پسر های كلاس در تصدیق حرف ژانت سر تكان دادند و ویلیام كه همیشه خودش را برای ژانت لوس میكرد اضافه كرد: (حتی بین پسرها)
اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمل هایی گفت كه باعث شد همان روز اول تمام دختران كلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ كنند! جولیا جواب داد:

(اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی).

 

در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو كلاس شد و كار به جایی رسید كه برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با آنها هم گروه باشد. او برای هر كس اسم مناسبی انتخاب كرده بود . به یكی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو كمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم كلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود. ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود كه واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میكرد. مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا! و حق هم داشت. آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب كرده بودم كه چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود.

سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد كردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس كردم شدیدا به او علاقه مندم. جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میكرد.
5 سال پیش وقتی كه برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:

(برای دیدن جذابیت یك چیز، باید قبل از آن جذاب بود )

و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری كردم.
در حال حاضر من ازجولیا یك دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.
روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت:

(من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم)

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید.

 

جملات مشهور در مورد آقایون

زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست. ((دوریس ری))

هر زنی از سر هر مردی زیاد است. ((ژان پل سارتر))

مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند. ((جان رابرت فاولز))

خداوند مردان را نیرومندتر آفریده است'اما نه لزوما باهوشتر.او به زنان فراست و زنانگی داده است و اگر این دو با هم خوب بکار روند میتواند مغز هر مردی را که تا بحال دیده ام مختل کند. ((فرا فاوست))

زنان از مردان عاقلترند.چون که کمتر میدانند و بیشتر میفهمند. ((جیمز تربر))

مردها همه مانند هم هستند فقط چهره هایشان با هم فرق دارد تا بتوان آنها را از هم تشخیص داد.((ناشناس))

یک مرد عبارت است از کلیه ادا و اطوارهای گذشته و امروزش. ((الکسی کارلایل))

هیچ فكر كردی چرا خدا مرد را قبل از زن خلق كرد ؟ خب معلومه قبل از خلق هر شاهكاری یك چركنویس هم لازمه

اگر زنان در مورد شخصیت مردان کمی نکته سنج باشند'هیچگاه تن به ازدواج نخواهند داد. ((جورج برنارد شاو))

بنی اسراییل 40 سال در بیابان سرگردان بودند.مردها حتی در آن زمان هم مسیر را نمی پرسیدند.
((ناشناس))

عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است. ((کاتلین نوریس))

مرد نثر آفرینش است و زن شعر آن. ((ناپلئون))

بسیاری از مردان باهوش زن کودنی دارند'اما به ندرت زن باهوشی پیدا میشود که شوهر کودنی داشته باشد. ((اریکا یونگ))

هر زنی برای شناخت مردان کافیست یکی از آنها را خوب بشناسد.ولی یک مرد حتی اگر با تمام زنها آشنا باشد یکی از آنها را هم خوب نمی شناسد. ((هلن رولند))

همه ی مردها بد نیستند.بدتر و بدترین هم دارند. ((ناشناس))

خدا مرد را آفرید ولی اگر من بودم بهترش را می آفریدم. ((ارنا بمبک))

در طول تاریخ نمی توانید مردی را بیابید که اسیر زن نشده باشد. ((ضرب المثل هندی))

مامانم به من گفت:تنها دلیل وجود مردها برای چمن زنی و پنچر گیری اتومبیل است. ((تیم آلن))

افکار مردان اوج میگیرد و بالا میرود'همسطح زنانی که با آنها معاشرت میکنند. ((الکساندر دوما))

بهترین مردان بزرگ همواره بدترین شوهرانند. ((کریستوفر مارلو))

چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟ بخاطر اینکه دو قطب غیر همنام همدیگر را می ربایند. ((کتی لت))

مردی بزرگ است که معایبش قابل شمارش باشد. ((ضرب المثل آمریکایی))

شما مردها را چه میشود؟دیدن یک موی بولوند شما را 3 پله از نردبان تکامل پایین می آورد. ((ناشناس))

اگر میخواهی فقط حرف کاری زده شود از مرد بخواه و اگر میخواهی آن کار انجام شود از زن بخواه. ((مارگارت تاچر))

اگر در دنیا یک زن بد باشد همه ی مردها تصور می کنند زن آنهاست. ((ضرب المثل روسی))

مردها بچه هایی ریشو هستند. ((توفیق))

تنها یکی از 1000 مرد رهبر مردان دیگر می شود .999نفر دیگر دنباله رو زنهایشان هستند. ((گروچو مارکس))

مردها خود را در رانندگی بسیار برتر از زنان می دانند در حالیکه آقایان 87% تصادفات رانندگی را مرتکب می شوند و شرکتهای بیمه از این که به زنها خسارت نمی پردازند سود بسیاری می برند. ((ناشناس))

او(مرد)مانند خروسی بود که تصور میکرد خورشید به این دلیل طلوع میکند که قوقو لی قوقوی او را بشنود. ((جورج الیوت))

مردان از دو نوع خارج نیستند; یا روی سرشان خالیست یا توی سرشان. ((توفیق))

من خواهان سه چیز در یک مرد هستم:ملاحت – شجاعت – وبلاهت. ((دوروتی پارکر))

عاقلترین مردان دچار اشتباه شده اند و زنان آنها را فریفته اند ولی همچنان ادعا میکنند که زن عاقل نیست. ((جان میلتون))

مردها مثل نوزاد هستند..... توی اولین نگاه شیرین و با مزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته میشید. ((ناشناس))

مردها مثل ماشین چمن زنی هستند..... به سختی روشن میشن و راه میفتن , موقع کار کردن حسابی سروصدا راه می اندازند و نیمی از اوقات هم اصلا کار نمی کنند. ((ناشناس))

سقراط و شایعه

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: “لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی. “مرد پرسید: سه پرسش؟ سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد جواب داد:”نه، فقط در موردش شنیده ام.

”سقراط گفت:” بسیار خوب، پس واقعا نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی” آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟
”مرد پاسخ داد: “نه، برعکس…

” سقراط ادامه داد: “پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درمورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟”مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:”و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟”مرد پاسخ داد:” نه، واقعا…

”سقراط نتیجه گیری کرد: “

اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

 

راهب

اتومبيل دانشجوی بیچاره ای كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. دانشجو به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي دانشجو مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
دانشجو با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان دانشجو بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه باز هم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار دانشجو گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
دانشجو تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
دانشجو گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه دانشجو را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به او گفت : «صدا از پشت آن در بود»
دانشجو دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . دانشجو گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . دانشجو درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . دانشجو كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد ....

عشق و دوست داشتن

 
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

همه  چی آرومه...

وزير کار : مشکل ما نقدينگي نيست، بيکاران مهارت ندارند. (جراید)

در نتیجه:

پس از استدلال بسيار زيباي وزير کار پيش بيني مي شود شاهد شنيدن جملاتي مشابه جملات زير، از سوي برخي مسؤولان باشيم:

 وزير مسکن : مشکل گران بودن خانه نيست، مردم پول ندارند!

وزير راه و ترابري : سقوط هواپيماها به دليل نقص فني نيست، خلبانان چشمهايشان ضعيف است!

وزير راه و ترابري : آمار بالاي تصادفات جاده اي در نتيجه عدم استاندارد بودن جاده ها و ماشينها نيست، رانندگان رانندگي بلد نيستند!

وزير رفاه : تعداد افراد زير خط فقر بالا نيست، مردم حقوقهايشان پايين است!

فدراسيون فوتبال : تيم ملي فوتبال ضعيف نيست، تيمهاي ديگر فوتبال در آسيا قوي هستند!

وزير بهداشت : سوسيس ها و کالباس ها مشکل بهداشتي ندارند، افرادي که ساندويچ مي خورند خيلي سوسول هستند!

وزير بهداشت : آنفلوانزاي نوع A آنقدرها هم خطرناک نيست، بنيه مردم خيلي ضعيف است.

خداوندا

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا.
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کلام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بترکان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست...

رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

آزادی

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده ای

هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند

سالیان بسیاری نمی بایست

دریافتی را

که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است

که حضور انسان

آبادانی است

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچکتر حتی

از گلوگاه یکی پرنده!

دعا

به دوستی که امشب تولدشو و من خیلی دوسش دارم و براش آرزوی خوشبختی می کنم...

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

خورشید مهری رخ بتاباند

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

بیابد راه چشمت را

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 دعایت می کنم، روزی بفهمی

 گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

بخوانی خالق خود را

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 پیدا شوی در او

 دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 با او بگویی:

 بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی

نسیمی خوشه اندیشه ات را

 گرد و خاک غم بروباند

 کلام گرم محبوبی

تو را عاشق کند بر نور

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی

 با موج های آبی دریا به رقص آیی

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

دعایت می کنم، روزی بفهمی

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 برایت آرزو دارم

 که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 بگیرد آن زبانت

 دست و پایت گم شود

رخساره ات گلگون شود

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 به هنگام سلام گرم محبوبت

 و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

ندانی کیستی

معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

 آری، بگویی هیچ کس

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

تو را در لحظه های روشن با او

دعایت می کنم ای مهربان همراه

تو هم ای خوب من

گاهی دعایم کن...

توبه

ما را كه به جز توبه شكستن هنري نيست

با هر  دل دیوانه  نشستن  ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در اینجا

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست

ما خانه بدوشیم

ما حلقه به گوشیم

جز در ره این کار نکوشیم

در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم

در کعبه ما  جنگ رسیدن به خدا نیست

ای عاشق دیوانه  وا کن در میخانه

می زن دو سه پیمانه که ناخورده می و رفته ز هوشیم

 

بپذير

بپذیر گاهی آنچه اصرار داریم به داشتنش، بهترین نیست!

بپذیر گاهی گذشتن، تنها راه رسیدن است!

بپذیر گاهی کابوس به رویا می رساندت!

بپذیر که در آغوش هر شب، صبحی خفته است!

بپذیر گاهی که آنچه به دنبالش می دوی شاید سراب باشد!

بپذیر که گاهی آنچه بد می پنداری اش، بهترین است برایت!

بپذیر...

گاهی انکار کن دلت را تا با اصرار هایش غافلت نکند از زیبایی هایی که در انتظار توست و متوقفت نکند و مانعت نشود در رسیدن به خوشبختی!

بپذیر گاهی باید به دلت شک کنی تا به یقین برسی!

گپ و گفت

سلام دوستان خوبم

اميدوارم حال همگيتون خوب باشه وروزهاي خوبي داشته باشيد،ببخشيد كه چند وقتيه كم مطلب مي ذارم.چند تا از دوستاي گلم ايميل داده بودنو نگران غيبتهاي گاه و بيگاه من بودن.اما به لطف شما خوبم.راستش با يك سري از دوستان دوره دانشجويي و همچنين يك سري از دوستان و همكاران فعلي مشغول گشت و گذار بوديم.جاي همتون خالي.خيلي خوش گذشت و واقعا شرمنده كه نتونستم مطلب بذارم،سعي مي كنم در آينده نزديك جبران كنم.خودتون مي دونيد تابستون و دريا و جنگل و شمالو...به خصوص اگر تو اين شرايط دوستاي خوبي هم داشته باشي،كلي بهت خوش مي گذره و هيچ چيزي نمي تونه جلوي خوشحاليه آدمو بگيرهاميدوارم همه شما هم تابستون خيلي خوبي داشته باشيد و حسابي ايران گردي كنين.از ايميلاي پرمحبتتون واقعا ممنونم و جاي همتون خاليه.شاد و سلامت باشيد.

مسلماني به چيست

واعظي پرسيد از فرزند خويش

هيچ داني تو مسلماني به چيست؟

صدق و بي آزاري و خدمت به خلق

هم عبادت هم کليد زندگيست

گفت زين معيار اندر شهر ما

يک مسلمان هست آنهم ارمنيست

چنان گرفته ام تو را

چنان گرفته تو را بازوان پیچکی ام

که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امروزی است با تو همین

که می شناسمت از خوابهای کودکی ام

عروسوار خیال منی که آمده ای

دوباره باز به مهمانی عروسکی ام

همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود

به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام

چه برکه ای تو که تا آب، آبی است در آن

شناور است همه تار و پود جلبکی ام

به خون خود شوم آبروی عشق آری

اگر مدد برساند سرشت بابکی ام

کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم

اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام

دنیا همین شعر است

برگی به دستم بود گفتم : آخرین شعر است

بعد از تو شاعر نیستم گفتی : همین شعر است

  گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی

اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است 

 بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست

در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است

 من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد

وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است

 آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد

دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

حرف اضافه

شاید برای تو

فرقی نمی کند

حرفی که از سر درد است

حرفی که از ته دل

با حرفهای بی سر و بی ته!

اما بدان

"من" از "تو" هیچ نمی خواهم

"من با تو" آرزوی محالی است

من در تو کودکیم را

دنبال می کنم

حرفی بزن!

تا پیش از آنکه باز

میان من و تو را

یک مشت حرف زائد و بی ربط

پر کند

یا پیش از انکه

خاک دهان من و تو را...

مگذار

حرفی در این میانه بماند

"من"

"تو"

اصلا فقط تو

بی هیچ حرف اضافه !

 

آغوش

آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو آرامش یافته ام
که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست
آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام
که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست
آغوش تو گناه نیست
من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام
که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست
پس امانم بده که تا ابد در دل این زیبایی آرامش یابم
و دورم کن از
این قومی که غرق در گناه ...به پاکی من و تو شلاق میزنند !!

درد

سرم درد میکند براي دردسر!


و تو ميدانی آنقدر دوستت دارم


که حتی اگر سرم به سنگ بخورد


يا سنگ به سرم !!


از اين دوستت دارم دست بر نخواهم داشت...

دريچه

ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته هست

زیرا یکی از دریچه ها بسته هست

نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد