خدایا می خواهم در آسمان زندگی کنم
در گوش من آوای تو بود و تو نبودی
دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد
در حسرت ایمای تو بود و تو نبودی
نقاشی دریا که کشیدم تک و تنها
محتاج تماشای تو بود و تو نبودی
آن عطر قلم - جوهر عشق و دل رسوا
خواهان هوس های تو بود و تو نبودی
صد قافیه زد دل به هوای سر کویت
دل وسعت دریای تو بود و تو نبودی
دیشب که گل از آیینه ماه گل انداخت
در فکر تمنای تو بود و تو نبودی
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست. کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را بر هم میگذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف میدهیم، شصت ثانیه روشنایی.هنگامی که دیگران میایستند٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.خداوندا٬ اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانهای به ماه پیشکش میکردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانم ریشه زند.خداوندا٬ اگر تکهای زندگی میداشتم٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که "عاشقتان هستم" آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه سار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند. به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام. من یاد گرفتهام که همه میخواهند در قله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود ...
مرگ خیلی آسان میتواند الآن بسراغ من بیاید، من تا میتوانم با مرگ مبارزه می کنم … مهم نیست، مهم آن است که زندگی و یا مرگ من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زنده شان یکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفت انگیزترین آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم، باز میشناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زنده گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر
دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه
پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند
دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره
دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی
پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت
پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه
جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش
"مهارتهاي زندگي" مجموعه اي از توانائي ها است كه زمينه سازگاري و رفتار مثبت ومفيد را فراهم مي آورند و اين توانائيها فرد را قادر مي سازند مسئوليتهاي نقشهاي اجتماعي را بپذيرد و بدون لطمه زدن به خود و ديگران با با خواستها، انتظارات و مشكلات روزانه بويژه روابط بين فردي به شكل موثرتري روبه رو شود و برنامه آموزش آن برنامه اي است كه مهارتهاي لازم را جهت ارتقاء بهداشت روان و پيشگيري از آسيبهاي اجتماعي به گروه مخاطب آموزش ميدهد.
موريس ايس الياس از دانشگاه راجرز در كتاب تصميم گيريهاي اجتماعي و رشد مهارتهاي زندگي مي گويد: "مهارتهاي زندگي يعني ايجاد روابط بين فردي مناسب و موثر، انجام مسئوليتهاي اجتماعي، انجام تصميم گيريهاي صحيح و حل تعارضات و كشمكش ها بدون توسل به اعمالي كه به خود يا ديگران صدمه بزند."
به اعتقاد بندورا شخص، محيط و رفتار روي هم تاثير متقابل داشته و هيچكدام اجزاي جداي از يكديگر نيستند. درنظريه يادگيري اجتماعي بندورا نيز يادگيري فرايندي فعال و مبتني بر تجربه محيطي است و به همين جهت كودكان و افراد در جريان يادگيري و آموزش فعالانه به امر يادگيري مهارتهاي زندگي و تعامل با محيط مي پردازند. بنابراين در اين نوع آموزش از روشهايي كه شركت فعال افراد را در امر آموزش مهارتهاي اجتماعي و ارتباطات فردي و ميان فردي تسهيل مي بخشد استفاده مي شود. به اعتقاد بندورا افرد مبتلا به اضطراب اجتماعي عمدتا از لحاظ باورهاي مختل در مورد كارآمدي خود و نه از لحاظ مهارتهاي اجتماعي واقعي با ديگران متفاوتند؛ وقتي افراد باورهايي در مورد كارآمدي اجتماعي خود شكل مي دهند،موفقيت ها و شكست هاي اجتماعي خود را هماهنگ با اين باورها تعبير مي كنند ؛ خود كارآمدي با دامنه گسترده اي از مسائل مانند افسردگي، مهارتهاي اجتماعي،جرئتمندي و تنيدگي و استرس مربوط است.
نظريه مازلو بر اساس نيازهاي اساسي رواني -اجتماعي انسان بصورت پلكاني تنظيم گرديده است كه تامين نيازهاي پلكان اول شرطي است براي رسيدن به نياز بعدي و در اين تحقيق آموزش رفع اين نيازها و رسيدن به مراحل بالاتر اجتماعي رواني مد نظر مي باشد.
در نظريه اريكسون نيز فرد در هر مرحله از زندگي با بحراني روبرو گشته كه با حل اين بحران رواني -اجتماعي به مرحله بعد سوق مي يابد و داشتن مهارتهاي اجتماعي در زندگي به فرد در حل بهتر و سلامت رواني- اجتماعي وي كمك فراواني مي نمايد و در آموزش جلسات گروهي به افراد آموزش داده ميشود تا در حل بحرانهاي مختلف زندگي موفقيت بيشتري داشته باشندو در حل و فصل بحرانها و مسائل قبلي و فعلي خويش توفيق يابند.
سطوح آموزش مهارتهاي زندگي شامل سه سطح به قرار ذيل مي باشد:
الف: آموزش اجزاي اساسي مهارتهاي زندگي در ارتباط با موقعيتهاي روزمره زندگي
ب: در رابطه با مشكلات بهداشتي و اجتماعي و سلامت و بهداشت جسم و روان
ج: موقعيتهايي كه مي توانند باعث بروز مشكلات اجتماعي و بهداشتي رواني شوند كه بر ساخت ادامه زندگي مثبت اجتماعي متمركز است.
بلوغ اجتماعي چهارچوب صفات مطلوب يكپارچه در ساختار رواني-اجتماعي است كه افراد را قادر به برآوردن نيازهاي انها مينمايد كه توسط گرين برگر و ديگران به تفصيل بيان گرديده است و شامل موارد زير مي گردد:
1- كفايت شخصي (جهت گيري شغلي -خود رهبري-توانايي تحمل فشار رواني)
2- كفايت ميان فردي (ارتباط-اعتماد معقول-همكاري)
2- كفايت اجتماعي (تعهد اجتماعي-تحمل اجتماعي-آمادگي براي تغيير)
پيشنهادات:
- در مدارس مي توان آموزش مهارتهاي زندگي را بعنوان دروس آموزشي جاي داد تا كودكان از ابتدا با اصول درست ارتباطات فردي، ميان فردي و اجتماعي اشنا شده و از همان ابتدا افرادي با رشد خوب در بلوغ اجتماعي را پرورش دهيم.
- در مدارس جهت اولياي كودكان و در مراكز دولتي جهت كارمندان ميتوان جلسات اموزشي مهارتهاي مختلف زندگي را در جلسات متعدد برگزار نمود تا اين تاثير هم بر خود افراد و هم بر خانواده و كودكان انان تاثير مثبت گذارد.
- حمايت از طرحهاي تحقيقاتي و تاليف كتب در اين زمينه ها.
-ارائه كتابچه ها و اطلاعيه هاي اموزشي در سطح ادارات به كاركنان و نيز در سطح شهر به دانش آموزان، دانشجويان و كسبه و كليه افراد.
- برنامه هاي اموزشي بصورت داستان و نمايش و مصاحبه و.... در رسانه ها و نشان دادن اهميت مسئله در بين افراد اجتماع كه در زندگي فردي و اجتماعي انان تاثير بسيار مثبت خود را هم در كاهش معضلات اجتماعي و هم در كم كردن مشكلات و بيماريهاي رواني فردي -اجتماعي افراد نشان مي دهد.
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آنها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آنها همدیگر را دوست دارند نميباشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله ها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم ...
که ما ميتوانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم ....
که زمان زیادى طول ميكشد تا من همان آدم بشوم که ميخواهم.
من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آنها را ميبينم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام ميدهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام ميدهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مي آیند و ما را نجات ميدهند.
من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمي دهد که ظالم و بیرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته ایم و آنچه از آنها آموخته ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته ایم.
من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
من باور دارم ...
که زمینه ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.
من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آنها را نمي شناسیم تغییر یابد.
من باور دارم ...
که گواهى نامه ها و تقدیرنامه هایى که بر روى دیوار نصب شده اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مي كند.
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: آديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.آ در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: آاين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: آتنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود.زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند.
از ابتدا تا انتهایش گریه کردم
وقتی که شد چنگیز و احساس مرا کشت
با مردم چشمم برایش گریه کردم
اما گناهی هم ندارد طفل معصوم
عاشق نشد حتی به پایش گریه کردم
گفتش...چرا هی مشق باران می نویسی؟
هرگز نفهمید از چرایش گریه کردم.
از ترس اسمش را نیاوردم به شعرم
هی نقطه چین ها... را برایش گریه کردم
خندید بر دیوانگی هایم ...پیاپی
من هم به جای او...برایش گریه کردم.
بمون با من گل تشنه
ببين دل بستن آسونه
ولي دل کندن عاشق مثل دل کندن از جونه
چراغ گريه روشن کن
شب دلشوره و رفتن
کنار اين شب زخمي بمون با من بمون بامن
بببين امشب به ياد تو فقط از گريه ميبارم
حلالم کن تو ميدوني دل بي طاقتي دارم
تماشا کن صدايي که به دست بادها دادي
تماشا کن چراغي که به تاريکي فرستادي
ميون رفتن وموندن کنار تو گرفتارم
تن بي سر سر بي تن
نگو دست از تو بردارم
اگه بعد از تو ميمونم
اگه بعد از تو ميپوسم
خداحافظ خداحافــــــــــظ تو را با گريه ميبوسم
خداحافظ خداحافــــــظ خداحافــــــــــــظ
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم
من می توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته خو یا شیطان صفت باشم،
من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم،
من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانی است.
و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزی باشم که تو می خواهی، من را خودم از خودم ساخته ام،
تو را دیگری باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش
منی که من از خودم ساخته ام، آمال من است،
تویی که تو از من می سازی آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین می کند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی و تو هم می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی.
می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم، و من هم.
می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست،
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.
تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروی ماورایی خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند،
حسودان از من متنفرند ولی باز می ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستی خواهم داشت، نه حسودی و نه حتی رقیبی،
من قابل ستایشم و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاوری که آنهایی که هر روز می بینی و مراوده می کنی
همه انسان هستندو دارای خصوصیات یک انسان،با نقابی متفاوت،
اما همگی جایز الخطا.
نامت را انسانی باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقاب های متفاوتشان شناختی،
و یادت باشد که کاری نه چندان راحت است.
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا،
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشی اش!
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی،میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند!
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند.
حزن زنانگی را نوشاندی به قلم
کتابش کردی
لطیف،ملایم
بدون قاب اصالت وزن
بدون قاب اصالت پیچیدگی
رگهای آبی را شعر کردی
کلاغی که پرید را شعر کردی
زن عابر زنبیل به دست را شعر کردی
که ورق بزنم
در لحظه های اوج و حضیض دخترکانه گیم
که ورقم بزند
عشق زنانه را پوشاندی به کلام
رقاصش کردی
شاد ، بی پروا
بدون قاب باید و نباید
به جفت گیری گلها اندیشیدی
بدون قاب سانسور
روانی عشق را نامه کردی
خط به خط
دل دادی
به عشق
قلم دادی
زندگی دادی
به عشق
در قرن بیست و یک
ایمانت را
نه به فصل گرم
نه به پایان
که وصیت نامه ی آغاز فصل سرد کردی
و باقی گذاشتی
به زیبایی
که بخوانم
حرف به حرف
که بخوانیم
که بخوانند
تنها صدا نبود که ماند
واژه هایت ماند
چشمهایت ماند
و نمای خندان سیگار به دستت
که
معشوقه ی دیوار من است...
شریعتی میگوید مساله حقوق زن ونقش آن در طول تاریخ ، و به خصوص در سه سده اخیر که یک مساله علمی و فکری است و مذهبها ، فلسفهها و نظامهای اجتماعی مختلف جهتگیریهای مختلفی دراین باره داشتهاند ، او میگوید حقوق اجتماعی وبه خصوص ویژگیهای انسانی زن ، پس از جنگ جهانی دوم ، در مجامع علمی و جریانهای اجتماعی و سیاسی جهان مطرح شده است . او دلیل این امر را جنگ جهانی دوم میداند . به عقیده شریعتی این جنگ روابط خانوادگی را متلاشی کرد ، ارزشهای سنتی و مذهبی و نیز مراسم و رسوم اخلاقی و اخلاق و معنویت اجتماعی را درهم ریخت .او معتقد است که دوره پس از جنگ ، از نظرفکری و اخلاقی تاثیر بسیار انحرافی ناگهانی در نسل بعد از جنگ داشت که همواره زن حامل آن بود.اما ، به عقیده شریعتی ، این تنها خشونت و جنگ نیست که عامل تغییر ارزشها است ، علاوه بر جنگ ، مطرح شدن " جنسیت " نیز در این امر اهمیت دارد . شریعتی توضیح میدهد که غرب پیش از اینها از نظر فلسفی و فکری ، اجتماعی و تولیدی ، و تمدنی و فرهنگ با سدههای میانه و مذهب کاتولیک درگیر مبارزهای همه جانبه شد و باهمه قیدها ، ارزشهای اخلاقی و فکری و اعتقادی که کلیسا به نام دین از آنها دفاع میکرد ، در افتاد و نابود کرد . یکی از چیزهایی که کلیسا به نام دین از آن دفاع میکرد ، حقوق و ارزشها و شخصیت معنوی و اجتماعی و انسانی زن بود . شریعتی توضیح میدهد که چگونه پس از رنسانس و بعد از پیروزی و رشد بورژوازی ، فرهنگ بورژوازی که فرهنگ آزادی فردی است بر کلیسا پیروز گشت . به عقیده شریعتی با پیروزی بورژوازی بر حاکمیت حقوقی و اخلاقی و روحی و علمی کلیسا ، همه قیدها وبندها و ارزشهای مثبت و منفی درباره زن که در مجموع به نام دین حمایت میشد در برابر فرهنگ بورژوازی نابود شد و به ناگهان مساله آزادی جنسی مطرح گشت . زن چون میدید که زیر این شعار همه محرومیتها و قیدهای ضد انسانی او نیز از بین میرود ، از شعار آزادی به شدت استقبال کرد . این مساله در ادامه به نظر شریعتی همچنان ادامه یافت تا این که به قلمروی علم نیز سرایت کرد . شریعتی معتقد است آن چه که امروز به نام علم بیان میشود بینش بورژوازی است و با آمدن فروید و مکتب علمی جنسی او، یعنی اصالت جنس ، طبقه بورژوا که اصولا طبقه پستی است و یک نظام ضد انسانی دارد که در چارچوب آن جز پول هیچ ارزش متعالی انسانی دیگری درک نمیشود ، مجموعه ارزشها و احساسها و نبوغها را بر اساس اقتصاد به معنی لختی وعریانی و تفسیر کرد . به این ترتیب تجلیهای روحی و عمیق انسانی و استعدادهای خدایی انسان همگی جلوه عقدهای گوناگون سرکوب شده جنسی وانمود شد وروابط انسانی در پرتوی روابط جنسی توجیه گشت . فروید مکتب جنسی خود را واقعیتگرایی نامید و به وسیله آن آدمی را در حد یک حیوان جنسی و اقتصادی خلاصه کرد.شریعتی معتقد است که علاوه بر دگراندیشان دست سوم و چهارمی کشورهای جهان سوم ، که ارمغان فروید را به نام بت علم میپذیرند ، یک عامل دیگر نیز در گسترش فرهنگ بورژوا در جهان اسلام نقش حیاتی دارد و آن گروههای ارتجاعی و انحرافی هستند که میخواهند با تعصبها و سنتهای منحط و غیر انسانی خود ، خویشتن را حفظ کنند . به عقیده او این گونه افراد همگام و همراه با فرویدیسم ، زمینه را برای پذیرش دعوت به اصالت جنس فراهم میکنند . شریعتی راه حل مساله زن را نه در دعوت به اصالت جنس ، و نه در دعوت متعصبان ، هیچ یک نمیداند ، بلکه آشکارا بیان میکند که یکی از عوامل بزرگی که میتواند جوامع شرقی را در برابر هجوم فکری و فرهنگی غرب که یکی از وجوه آن زندگی زن مدرن است توانایی مقاومت ببخشد ، داشتن فرهنگ غنی ، تاریخ سرشار از زیبایی و تجربه و ارزش و عقیده و نیز حقوق انسانی مترقی و به ویژه چهرههای بسیار پر شکوه و کامل انسانی در مذهب و تاریخ است . او جوامع اسلامی را از این جهت دارای توان بالقوه بسیاری میداند که میتوانند با تکیه و با احیای آن و با رواج ارزشهای انسانی موجود در فرهنگ و در گذشته خود نسل جدید را توانایی مقاومت در برابر غرب ببخشند . شریعتی در خصوص مساله زن ، شناساندن و احیای چهرههای ممتاز وشخصیتهای نمونه زنده در تاریخ و مذهب اسلام به نسل و زن جدید را ، بهترین راه مقابله با مدرنیسم جنسی میداند . از این رو او میگوید مساله اصلی در این جا ، چگونه فهمیدن اهل بیت است که در نظر شیعیان مظهر ارزشهای متعالی هستند . از آن جا که او ارزشهای اهل بیت را منحصر به قوم خاصی ، نه شیعیان و نه مسلمانان ، نمیداند اسوه بودن آنها را برای تمامی بشریت در ابعاد گوناگون اعلام میکند.شریعتی در نگاهی آسیب شناسانه به معتقدات رایج مسلمانان میگوید که معمولا در ذهن ما دو مساله باهم مخلوط میشود در حالی که باید از هم تفکیک شوند و آن تفکیک سنت از مذهب است . به عقیده شریعتی این دو در طول تاریخ با هم مخلوط شده و مجموعهای از عقاید و سلیقهها ، رفتارها و احساسات و روابط اجتماعی و حقوقی را ساختهاند که برای جامعه مقدس شمرده میشوند . حقوق اسلامی ، ارزشهای اسلامی ، دستورها و قوانین اسلامی در مورد زن ، خانواده و همه چیزبا سنتی که در داخل جامعه بومی در طول تاریخ درباره زن و خانواده و جنسیت ساخته میشوند ، ترکیب میگردند و تعصبات آن جامعه را میسازند . به عقیده شریعتی هم متعصبان ما هنگام دفاع از معتقدات خود ، و هم دگراندیشان ما درنقد آنها ، به تفکیک این دو مقوله از یکدیگر توجه نمیکنند . متعصبان در دفاع از دین ، از سنن غیرمذهبی نیز دفاع میکنند و دگراندیشان ما نیز هنگام نقد این سنن ، عقاید اسلامی را نیز به نقد میکشند . در صورتی که شریعتی معتقد است که تمایز میان این دو دسته برای ما مسلمانان ضروری است . زیرا ما مسلمانان عقیده داریم که حقوق اسلامی برخاسته از فطرت است . این قوانین همان قوانینی است که ساخته دست و اراده خالق قوانین طبیعت است وبه نظر او قوانین طبیعت کهنه نمیشود از این رو قوانینی که بر اسا س این ناموس کلی خلقت پیریزی میشود ، کهنه نمیشوند . اما سنتهای اجتماعی، زاییده نظام تولید ، نظام مصرف ، نظام فرهنگی نو و نظام اجتماعی است . این نظام وقتی دورهاش تمام میشود تحول پیدا میکند ، عوض میشود ، کهنه میشود ، عبث و منحط میشود و حالت ارتجاعی میگیرد و منفی میشود یا مانع ترقی میگردد . شریعتی میگوید اگر این تفکیک در ذهن ما صورت نگیرد ، آن وقت مذهب که یک پدیده زنده و جاوید است چون در قالب منحط و کهنه و جامد سنت قرار گرفته است ، نمیتواند نقش موثر در زندگی معتقدان و پیروان داشته باشد و از خطر هجوم و حرکت آن چنانی مصون بماند و خود رادر هر قرن و نسلی زنده و حاضر و موثر نشان دهد . او ازاین رو یک دگراندیش آگاه را یک سنت شناس، تاریخ شناس ، اسلام شناس و زمان شناسی میداند که بزرگترین رسالت فرهنگی اش این است که اسلام را به عنوان یک محتوای همیشه زنده از درون قالبهای سنتی کهنه که از اسلام نبوده، بلکه متعلق به زندگی بومی یک ملت و یک قوم بوده ، خارج کند و دور سازد.شریعتی میگوید چهره فاطمه چهرهای است که اگر درست ترسیم شود ، اگر آن چنان که واقعا بوده ، آن چنان که واقعا میاندیشیده ، سخن میگفته ، زندگی میکرده ، آن چنان که در مسجد نقش داشته ، در شهرنقش داشته ، در خانه نقش داشته ، در زمان نقش داشته ، درمبارزه اجتماعی نقش داشته ، در اسلام نقش داشته، در تربیت فرزند نقش داشته ، آن چنان که بوده ، همه ابعاد بزرگ ماوراییش برای این نسل تصویر و معرفی شود ، نه تنها مسلمان بلکه هر انسان دوستی که وفاداربه ارزشهای انسانی و معتقد به آزادی حقیقی انسان و زن است ، معتقد میشود و او را به عنوان بزرگترین تصویر و بزرگترین الگو برای پیروی امروز خواهد پذیرفت این عقیده انگیزه او در نگارش کتاب " فاطمه فاطمه است " میباشد . او در این کتاب در صدد است که به زن جهان سومی ، زنی که میخواهد انتخاب کند ، زنی که نه چهره موروثی را میپذیرد و نه چهره تحمیلی صادراتی پست ترین و پلید ترین دشمنان انسانیت را ، الگوی بدیل سومی را ارایه دهد.شریعتی در مقایسه میان نظام خانواده در اسلام با غرب میگوید مساله خانواده و اصالت خانواده از مسایل بسیار اساسی وعمیق در اسلام است . به نظر شریعتی سنگ زیرین همه مسایل زنان ، تصویر اسلام از خانواده است . او با فهرست کردن تعهدات متقابل زن ومرد در اسلام بیان میکند که نوع این تعهدات به حفظ خانواده ودرراستای اصالت خانواده است .در حالی که به عقیده شریعتی نوع تکیه غرب به مساله زن در مسیر اصالت فردی زن میباشد . یعنی زن رااز خانواده بیرون میآورد و او را یه عنوان یک موجود انسانی مطرح میکند و برای او حقوق اختصاصی و اصیل قایل میشود . به عقیده شریعتی اصالت فرد نه تنها جامعه را به عنوان یک بنای کامل و پیوسته ، متزلزل کرده است ، بلکه خانواده راهم متلاشی کرده است . اصالت فرد ، زن را به عنوان عضوی از خانواده از میان برده است و در عوض او را به عنوان یک فرد کامل در جامعه مطرح کرده است . این تصویر از زن ، شکل ازدواج وتشکیل خانواده را به صورت یک مناژ و نه فامیل ، به گونهای که زن و مرد را به عنوان دو موجود تمام در کنار هم مینشاند در حالی که دراسلام اصالت خانواده ، زن ومرد را به عنوان دو موجود نیمه تمام که در خانواده ، یک موجود تمام را میسازند و مکمل یکدیگرند ، مطرح میکند. شریعتی درباره دفاع از احکامی چون چندهمسر گزینی مردان و ازدواج موقت ، میان واقعیت غیر قابل دفاع موجود جامعه ، و فلسفه حقیقی این احکام تمایز میگذارد . او میگوید تجربه " جبهه آزادی بخش الجزایر " در دوره 1954 تا 1961 نشان میدهد که وقتی جامعهای یک جهاد پیگیر ضد استعماری یا ضد استبدادی را درپیش دارد وبرای آن جامعه تلفات مجاهدین مطرح است ، به خاطر این که خانوادههای شهدای این جهاد بیسرپرست نمانند ، تعدد زوجات به عنوان یک ضرورت و نیز به عنوان یک پاسخ به یک مساله لطیف و حساس انسانی مطرح میشود . به نظر شریعتی موضوع ازدواج موقت و حجاب نیز چنین است.شریعتی از دو نوع حجاب سخن میگوید اول حجابی است که نشان سنتی است که به زن تحمیل میگردد . شریعتی میگوید این گونه از حجاب در زن همواره ایجاد عقده و نفرت از مذهب میکند و با از میان رفتن اجبار نیز از بین میرود . اما نوع دوم حجاب به عقیده شریعتی حجابی است که نشان عقیده و جهان بینی خاصی است ، نشان الگوی بدیل مدرنیسم جنسی است . به عقیده شریعتی این نوع حجاب ، دیگر به قالب و شکل ، چادریا روسری یا... ، بستگی ندارد و بیشتر به معنای آن میاندیشد و در واقع از منظر شریعتی زنان هیچگاه نباید قربانی زن بودنشان قرار گیرند.
به امید روزی که دختران ما عمل بینی،مانیکور،مش و....ارزش ندانند و بفهمند که ارزش وجود انسانیشان خیلی بالاتر از آن است که خودشان را برای انتخاب افراد سطحی نگر در ویترین های کثیف جامعه قرار بدهند و روی خودشان قیمت بگذارند.
اگر نيچه را منبع بعيدي براي ليبراليسم راديكال شده در نظر بگيريم، آنگاه منبع بودن او را براي فمينيسم راديكال شده به مراتب بايد بعيد تر بدانيم. با اين همه، در سال هاي اخير در برخي آثار او را در اين جهت تفسير و از او به عنوان فيلسوفي زن ستيز ياد مي كنند. ديدگاه هاي نيچه در باره ي ‹‹زن›› هم متنوع اند هم پيچيده. نمي توان ‹‹فلسفه ي زن›› منسجمي از آن ها بيرون كشيد. اين ديدگاه ها، گرايش ها و پيشداوري هاي متناقضي را نشان مي دهند كه در آن ها او، هم جنسيت زنانه را چون چيزي نيرومند و واژگون ساز مي ستايد و هم، آنگاه كه اين جنسيت از وظايف اجتماعي بچه داري و مادري جدا مي شود، از آن مي هراسد. به نظر نيچه، انديشه هاي مدرن درباره ي جامعه و سياست، انحطاط تفكر مارا درباره ي نقش ها و وظايف مردان و زنان سبب شده اند.زنان مدرن به مبارزه براي ‹‹حقوق برابر››تشويق مي شوند، اما اين مبارزه، در صورت توفيق، به زوال تدريجي نفوذ و قدرت زنان خواهد انجاميد. به نظر نيچه، يكي از خطرهاي بزرگ جنبش زنان اين است كه با كوشش براي روشن كردن زنان نسبت به زنانگي خود به آنان ياد مي دهد كه ترس از مردان را از ياد ببرند. او مي گويد، با اين كار، زن از زنانه ترين غرايز خود دور مي شود.نيچه مي پرسد چرا زنان بايد بخواهند مثل مردان شوند، در حالي كه ‹‹سنجيدگي و هنر›› زن در دلربايي، شوخ وشنگي، و سبكسري است؟ چرا آنان بايد به دنبال كشف ‹‹حقيقت›› زن باشند، در حاليكه هنر بزرگ او دروغگويي و مهم ترين مساله مورد علاقه اش ‹‹سرو وضع و زيبايي›› است؟ نيچه مي گويد، برخلاف ‹‹انديشه هاي مدرن›› درباره ي زن و مرد، آموزش واقعي در مورد رابطه ي جنس ها را بايد در فرهنگ هاي شرقي يافت. نيچه در زنان ‹‹حماقت مردانه›› يي را مي بيند كه تنها مي تواند تباهي زن را در پي داشته باشد. هيچ گونه ‹‹قرارداد اجتماعي›› نمي تواند نابرابري زن و مرد و بي عدالتي لازم در رابطه ي آن ها را از ميان بر دارد. نيچه هويت هاي زن و مرد را با نگرشي واقعي بررسي مي كند، مانند هنگامي كه در پاره متن 131 فراسوي نيك و بد، مي گويد مرد و زن هر دو خود را در مورد يكديگر فريب مي دهند، زيرا آنچه براي آنان گرامي و قابل احترام است، تنها آرمان هاي خودشان است. از همين روست كه مرد زن را آرام و مطيع مي خواهد، حال آنكه زن ‹‹ ذاتا ناآرام››و ‹‹وحشي›› است. نيچه همچنين مسيحيت را كه از بنيادهاي زندگي نفرت دارد و از اين رو مسايل جنسي را ناپاك و كثيف مي داند، (رويكرد مشابهي را در اديان توحيدي مثل اسلام و يهوديت نيز مي توان ديد) به گونه يي مثبت به مبارزه مي خواند.آنچه نيچه در زن مي خواهد آفرييندگي است، و از اينرو زن را مادر ابرانسان مي دانند:در مرد راستين كودكي پنهان است كه خوش دارد بازي كند. بياييد اي زنان و كودك را در مرد بيابيد! زن بازيچه اي باد پاك و ظريف، همچون گوهري، رخشان از فضيلت هاي جهاني كه هنوز در كار نيست. در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! واميدتان اين باد: ‹‹بادا كه ابر انسان را بزايم!››
زیستن در سایه مرگ
زندگی نیست.
ما مستغرق دنیای اشفته ی
بیرونیم...
دگرگونی
تنها امر ثابت هستی ست...
قدری از هیاهوی زندگی فارغ شو
سکوت کن
گوش بسپار
صدای گام های خداوند را می شنوی؟
چه شگفت انگیز است زندگی!
نیایش تو سپاس صمیمانه ی دل توست
شاید به هیچ ایینی نیاز نباشد
اما بی تردید به نیایش و سپاس نیاز هست...
هرگاه قلب می تپد
خدا
احساس می شود...
این همه حسود بودم و نمی دانستم.
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد
به چشم های اشنا و پرازار
که بی حیا نگاهت می کند
به افتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد
حسادت می کنم...
من انقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های ادمی ست
که مرا وا می دارد حسادت کنم
به تنهایی ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو...
تمامی راه را با تو بودم
تمام اسکله ها
باران ها
بادها...
تمامی راه را با تو بودم
وقتی که چون
پرنده ای تبعیدی
زمین را ترک می گفتم و
بالی با من نبود...
وقتی که در اشکم
چون شمعی فرو می رفتم و
مومیایی شده
خاموش می شدم...
تمام طول سفر کنار تو گام می زدم
اما...کجا بودی تو؟؟؟...
پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟
مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم.
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.
حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود. کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم؛ اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا. مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.
در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.
مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت: من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد: مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.
مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.
ماجرای اهدای عضو، ماجرای عاشقی است؛ داستان قرب الهی است؛ سرگذشت خانواده های ایثارگری است که با گذشتن از اعضای کالبد عزیزانشان، ناامیدی مطلق هم نوعان نیازمند به عضوشـان را به لحظاتی سرشــار از امید و اعتقــاد تبدیل می کنند و شادی وصف ناپذیر این درماندگان را به نظاره می نشینند...؛ و الحق که چه دشوار است این تصمیم، چه مصمم است این اراده ی وصف ناپذیر و چه آزمون الهی غریبی را با سربلندی پشت سر می گذارند؛ گویی در آن لحظات عجیب، در اوج وصلند و میتوان فریاد انالحق را از ذره ذره ی وجودشان شنید.دوستان خوبم سالهاست که مساله اهدای عضو حاشیه های زیادی را به همراه داشته و الحمدا...شرع و قانون همیشه از این امر حمایت کردند و مسلما هیچ چیزی در زندگی نمی تواند قابل تحسین تر از این باشد که زمان مرگ زندگی چند نفر دیگر را نجات بدهی و شاید نسل ما این مساله را راحت تر نسبت به نسل گذشته قبول کند ولی پدران و مادران ما به علت علاقه ای که به فرزندان خودشان دارند با این مساله راحت کنار نمی آیند اما به نظر شخصی من هیچ چیز در زندگی زیباتر از این نیست که پس از مرگت،نفسهای زیادی را زنده می کنی و شاید یکی از همین آدمها روزی به سهم خودشان دنیا را تکان دهند پس شما که هم نسل منید و این توانایی را دارید که خیلی ساده تر به مسائل پیچیده نگاه کنید این مساله را جدی بگیرید و به آن فکر کنید چون هیچ کس خبر ندارد که چه اتفاقی قرار است بیافتد پس بیاییم یاد بگیریم که هرچه که داریم برای آرامش دیگران ببخشیم که قطعا تنها راه بخشیده شدن بخشیدن است.

صدای تیک تیک زمان
بر روی چرخ دنده های ذهن آشفته ام
هیچ نمی گوید
جز شکست
جز باختن در روزگار تجربه
حالا خود را در این کوچه های تاریک گم کرده ام
عشق
موضوع خنده داریست
هنوز به آن ایمان دارم
اما اثری از آن جز در دفتر شعرم
یا نوشته های بر باد رفته
یا مچاله در گوشه و کنار اتاقم نمی یابم
آیا کسی هست مرا پیدا کند؟
آیا کسی هست٬ خود خود مرا پیدا کند؟
من خود را در همین حوالی شهر شما گم کرده ام
در همین اطراف
شاید در خانه ای یا بر لب رودخانه ای
شاید هم بر فراز قله های بلند خجالت زده از پلیدیهای مردمان شهر
کجاست سکوت ذهن من؟
کجاست تا بیابمش؟
چه کسی می داند؟
چه کسی می تواند بداند؟!
حتی فرصتی برای آن ندارید تا مرا بخوانید
تا خود را بخوانید
بی تفاوت بگذرید
شما بدنبال چه می گردید
کاش می دانستم
آنسوی چشمهای شما چه می گذرد
آنسوی شما در شما چه می گذرد
در من هیچ نمی گذرد
در من هیچ می گذرد و جز هیچ٬ هیچ نمی گذرد
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
اقدامات حین زلزله:
• توكل به خدا و دعای عاجزانه، قرار گرفتن رو به قبله و خواندن شهادتین! (اگه بدونید تو اون لحظه خوندن شهادتین چه لذتی داره!)
• تهیه و همراه داشتن انواع سلاحهای سرد و گرم جهت جلوگیری از فرصت طلبی ساكنان شهرهای همجوار و حتی شما دوست عزیز!
• رساندن خود به یک فضای باز در صورت وجود!
• گوش دادن به شایعات از بدو شروع زلزله! (چون معمولاً واقعیات در ابتدا به صورت شایعات به گوشتان خواهد رسید!)
• رساندن خود به زیر زمین منزل حتی در برجهای صد طبقه!
• رفتن به بالای درخت در صورت پیدا نکردن مکان مناسبتر!
• حلالیت طلبیدن از دوستان و آشنایان و همكاران و خلاصه همه رفتگان و نرفتگان در هنگام زلزله!
• به یاد آوردن این جمله معروف بساز بفروشان عزیز : “دنبال نازکی ساختمان باش و کلفتی نان!”
• حفظ خونسردی حتی در صورت فوت کردن! (در صورت زنده ماندن بهتر است منتظر کسی نمانید، چون کس دیگری زنده نمیماند که بخواهد به شما کمکی بکند. در نتیجه بروید و پشت سرتان را هم نگاه نکنید!)
البته از من میشنوید بهتر است خودتان را همانجا راحت كنید و گرنه اگر زنده بمانید ممكن است از آتش سوزی بمیرید یا از برق گرفتگی، شاید هم در چاه بیفتید یا در دعواهایی که سر وسایل منزل شهروندان اتفاق میافتد، لت و پار شوید یا از گرسنگی تلف شوید یا در بیمارستانِ بدون دارو، پرستار و دكتر جان به جان آفرین تسلیم كنید و خیلی اتفاقهای دیگر. پس بهتر است به همان چیزی كه در ابتدا گفتم عمل كنید!
اقدامات مسئولان پس از زلزله:
• باید جلوی مردمی را كه برای كمك به صاحبخانهها جهت جمع آوری وسایل با ارزش به منطقه قدم رنجه میكنند را بگیرند!
• باید به طور موقت هم كه شده از ارسال پارازیت روی سیستمهای ماهوارهای و مخابراتی جلوگیری كنند تا لااقل اگر كسی زیر آوار ماند از عوارض پارازیت نمیرد!
• باید حداقل هفت بهشت زهرای جدید تأسیس شود!
• باید تعداد زیادی نعش كش جهت انتقال شهروندان به بهشت زهراهای جدید الاحداث، مهیا شود!
• باید تعداد زیادی دستشویی سیار را پس از زلزله برای جلوگیری از آلودگی بیشتر تعبیه کنند!
• باید به برگزاری مجدد همایشها، جشنوارهها، سمینارها، جلسات و … در رابطه با راهكارهای جلوگیری از زلزله به صرف نهار و شام اقدام کنند!
• باید امداد رسانی به وسیله هلیكوپترهای امداد (نه ببخشید ، بالگرد ، نه ببخشید ، چرخبال، نه ببخشید ، گردچرخ!) را برای افراد خاص با خون رنگیتر در نظر بگیرند!
• باید صدا و سیما به جای تبلیغات چیپس و پفک خود در شبکه ملی به پخش آموزش راهکارهای قبل از زلزله بپردازد!